جانبازی داشتیم که علاوهبر مشکلات خانوادگی، گرفتاری حقوقی(قضایی) داشت. یک بار صدایم زد. وقتی نزدش رفتم و گفتم چه چیزی لازم دارد گفت هیچی نمیخواهم فقط دوست دارم بنشینی و به حرفهایم گوش دهی. ماه صفر بود. کارهایم را انجام دادم و به کنارش رفتم. شروع به گریه و درددل کرد. بین حرفهایش گفت خواب دیدهام و میدانم که ماندنی نیستم. دعا کن در همین ماه صفر عمرم تمام شود. آنقدر سوزناک حرف میزد که من هم منقلب شده بودم. ۱۰روز نشد که خبر فوتش را آوردند. هنوز صدای گریههایش در گوشم است و بهویژه ماه صفر خیلی یادش میکنم. این را سیداحمد حسینی از کارکنان بخش اداری آسایشگاه جانبازان امام خمینی روایت میکند.
زندگی با جانباز 70درصد سخت است، برخی از آنها نیاز به کمک فراوان دارند. باید بهطور مداوم پیشش بود تا کارهایش را انجام داد. بالأخره من هم انسان هستم و ظرفیتم محدود، بعضی وقتها خسته میشوم اما پشیمان هرگز! آسیه خانم با بیان این جملات میگوید: چرا دروغ! گاهی اوقات خسته میشوم، اما خدا خودش کمک میکند و صبر تحمل مشکلات را میدهد. 38سال با هم زندگی کردیم و تلاش کردیم روحیه خودمان را حفظ کنیم. سعی کردیم همیشه شاد و صبور باشیم، خیلی غر نزنیم. سعی میکنیم با امکانات خودمان بسازیم و نمیخواهیم زندگی را تلخ کنیم.
سالهای 1363 و 1364 هر چهاربرادر همزمان در جبهه بودیم. من و محمود عضو واحد اطلاعات عملیات بودیم. البته من بهدلیل علاقه زیاد، از همان سال1362 که به جبهه رفتم، آموزش غواصی دیدم و در لشکر5 نصر بهعنوان غواص برای شناسایی میرفتم. 2برادر دیگرم نیز عضو واحد تخریب بودند، اما هیچوقت هیچکداممان در یک منطقه و کنار هم نبودیم. به همین دلیل تلفنی و برخی وقتها هم در مرخصیهای چندروزه یا از رزمندههای دیگر احوال هم را جویا میشدیم.
اهل این منطقه هم که نباشی و راه بلد، دیوارنوشتهها مثل تابلوهای راهنما، راه را به سمت انتهای خیابان بهمن4 نشانت میدهند؛ دیوارنوشتههایی زیبا و پرمفهوم از احادیث معصومان گرفته تا توصیههایی برای جلوگیری از انتشار ویروس کرونا، اما چیزی که شاید نتوانی فکرش را بکنی، این است که دیوارنوشتهها کار یک روحانی باشد! محمدعلی منصوریان، روحانی شهیدی که بعد از مراسم چهلمش به خانه برگشته، یکی از طلبههایی است که فراتر از چارچوبهای مرسوم، برای خدمت به مردم گام بر میدارد.
نزدیک به 3دهه طبابت در محله تلگرد و درمان حدود ۵000بیمار مشکوک به کرونا، بهانهای است برای ردیفکردن قرار ملاقات با کسی که خود بعد از ابتلا به کرونا تا آیسییو هم رفت و برگشت. پزشکی که جنس دردورنج را خوب حس میکند، بیتکلف و خوشکلام است و ابایی ندارد از روزهای سخت قالیبافی و کارگری دوران کودکیاش برایمان بگوید. او هنوز در محله تلگرد و درست روبهروی خانه پدریاش زندگی میکند.
"رمضان"، تنها قرارگاه برونمرزی سپاه در دوران جنگ ایران و عراق بود. مأموریت این قرارگاه انجام عملیاتهای چریکی و پارتیزانی در خاک کشور عراق و با همکاری نیروهای معارض کُرد عراقی بود. تمام نیروهای ما لباس مبدل کردی داشتند و باید وارد خاک عراق میشدند. ما هم مثل بقیه لباس مبدل پوشیدیم و فیلمبرداری از نیروها را شروع کردیم. قبل از شروع جنگهای رودرو مجبور بودیم دوربینها را جمع کنیم. آنها را بستهبندی میکردیم و چون مسیر ناهموار بود بستهها را با قاطر به عقب برمیگرداندیم. این بخشی از خاطرات حسین مرادیان مستندساز دفاع مقدس است که به سختی از عملیاتها فیلم میگرفته است.
مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) در محله طلاب را اهالی به نام مسجد خاوریها میشناسند. برخی از خاوریها که مدتی در عراق ساکن بودند، بعد از بازگشت به وطن این محله را برای سکونت انتخاب کردهاند. آن ها کمکم به فکر افتادند مجموعهای را برای نمازهای جماعت و مناسبتهای مذهبی شکل دهند. اینطور که نقل است، مسجد فقیهسبزاری و رضوی در محدوده مفتح پیش از مسجد ابیالائمه امیرالمؤمنین(ع) پا گرفته بود.
اگرچه این قرارگاهها در وسعت و فواصل نزدیک به هم و در بخشهای سنگر فرماندهی، واحدهای پشتیبانی و رزمی، تدارکاتی و ایستگاههای صلواتی بازسازی شده است ولی تا حدود زیادی توانسته موقعیت و اهمیت این مراکز مهم و اساسی را در هدایت عملیاتها در دوران دفاع مقدس به نمایش بگذارد تا بازدیدکننده بتواند آن روزها را در ذهنش مجسم کند. جباری میگوید، عملیات کربلای5 یکی از مهمترین عملیاتهای دوران دفاع مقدس به شمار میرود که رزمندگان خراسانی در آن نقش اساسی داشتند و تعداد زیادی از نیروهای دشمن تلف شدند و غنایم جنگی زیادی به دست آمد.
شنیدن خبر رحلت امام خمینی (ره) در سال ۶۸ برای تمام مردم ایران بسیار سنگین بود، هنوز هم بسیاری آن لحظه را به خاطر دارند اینکه چگونه به خیابانها آمدند و از شهرهای دور و نزدیک راهی تهران شدند تا در مراسم خاکسپاری شرکت کنند، اما غم از دست دادن پیشوا و رهبر کشور برای افرادی که آن سوی مرزها در اسارت دشمن بودند دشوارتر بود. اسرایی که سالها شکنجه را در زندانهای دشمن بعثی به امید دیدار با امام خود تحمل کرده بودند با شنیدن این خبر دردناک حال و هوای دیگری داشتند.
برای شناخت امام باید نشست پای آنها که عیار او را از نزدیک سنجیدهاند. نجارشهری از همانهاست. کسی که از وقتی عقلرس شده نام امام را شنیده است و با کلام امام زندگی کرده و خطمشیاش گذاشتن جای پا در مسیر قدمهای اوست. او متولد 33 است و عاشق امام. نمیتواند آنجور که دلش میخواهد امام را توصیف کند و طبیعی است. شاید هیچ محبی نتواند محبوبش را باب میلش وصف کند! شبیه کسی که میخواهد تابلوی فرشچیان را ترسیم کند، اما نقاشیاش بر صفحه کاغذ به هنر کودکی چند ساله میماند! نجارشهری بارها تأکید میکند: « امام حرفهایش خدایی بود و به دل مینشست.»
صدای خس خس سینه و سرفههایی که میکند باعث میشود در میان مصاحبه رشته کلام از دستش خارج شود. گوشهایش خوب نمیشنوند. سنگینی گوشهایش ناشی از کهولت سن نیست بلکه مربوط به موجگرفتگی است. سالهاست که اطرافیانش عادت کردهاند با صدایی بلندتر از معمول با او صحبت کنند تا بشنود. مقدمفر متولد سوم خرداد ۱۳۲۸ در شهرستان تربت حیدریه است روزی که بعدها در تاریخ ماندگار شد. او از این موضوع با افتخار یاد میکند اینکه تاریخ تولدش با آزادسازی خرمشهر همزمان شده است.
محمدرضا غندوی، جانباز نیروی هوای در ١٩سالگی عازم جبهه میشود، ٥٣ ماه در دزفول خدمت میکند و درست ٣٠٠روز در خط مقدم جبهه مقابل دشمن میجنگد. او در سال ٦٣ در عملیات کربلای٥ بر اثر بمب شیمیایی دشمن جانباز و از آن روز مشکلات مختلف اعصاب و روان مهمان همیشگی روح و جسم او میشود. اما داستان زندگی او بدون حضور کبری ادبی مقدم کامل نمیشود. همسر همپا و همدل او که یک هفته پس از ازدواج، محمدرضا را راهی جبهه میکند. اما این دوری را طاقت نمیآورد و پس از به دنیا آمدن فرزندشان او هم راهی دزفول میشود تا از همسرش دور نباشد.
سید علی توکلی جوان ۲۲ سالهای بود که سال ۶۳ با خدای خودش معامله کرد و رراهی جبهههای حق علیه باطل شد. با کارهای خوبی که سید علی برای خانواده انجام داده است نه تنها خواهرش زهرا که همه اعضای این خانواده خاطرات او ملکه ذهنشان شده و همیشه احساس میکنند آقا سید علی پیششان است و با آنها زندگی میکند.
بولوار ابوریحان به میدانی به همین نام ختم میشود و یکی از محدودههای پرتردد منطقه به حساب میآید که از یک طرف به بازار بزرگ مفتح (سیمتری طلاب) راه دارد و از طرفی میانههای بولوار به تقاطع بازار بزرگ مانتو ایثار میرسد. آنهایی که ادعا میکنند مشهدیها این محدوده را با نام حاجاصغر غفوریمقدم و بستنی معروف دقت میشناسند، کم نیستند. بعضیها که سنوسالدارترند هم یاد گذشته را اینطور زنده میکنند: اینجا قلعه «شاتکن» بود و سالها حالت روستایی داشت.
ابراهیم، اولین فرزند خانواده آقای برجسته بوده که سالها پیش در عملیات میمک در جنگ تحمیلی شهید میشود. عکسهایی که پس از رفتن او همیشه روی در و دیوار این خانه باقی میمانند و نشان میدهند که گرد زمان خاطر ابراهیم را هیچوقت از دل پدر و مادرش پاک نمیکند. پدر و مادری که هنوز داغ فرزند از دست رفتهشان را بر سینه دارند و هنوز خواب او را میبینند. شهید ابراهیم برجسته در تاریخ بیست و هفتم مهر سال ١٣٦٣ به ضرب گلوله دشمن در هفدهسالگی به شهادت میرسد.
محمد بهاری، در سال 1343 در سی متری طلاب مشهد متولد شد. عزیز خانواده بود زیرا که پسر قبل از او در کودکی از دنیا رفته بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن به پایان رساند، اما پس از آن درس را رها کرد. در پانزدهسالگی وارد سپاه و با شروع جنگ، روانه میادین جنگ شد. در سالهای حضورش شکسته بسته درسش را تا پایان مقطع راهنمایی ادامه داد. او که خادم و مؤذن مسجد بود، بیشتر دوران جوانیاش را در جبهه به سر برد. در عملیات والفجر مقدماتى هر دو پایش به شدت مجروح شد، و چند ماه در تهران بسترى شد.
«ناصر ظریف» اول خرداد سال ۴۱ و بعد از خواهرش زهرا و برادرش محسن به دنیا آمد. پدر خانواده کارگر بود برای همین ناصر از کودکی، هم درس میخواند و هم کار میکرد. انقلاب که پیروز شد ناصر جزو اولین کسانی است که به گروه گشت پیوست. در پی ماجراهای کردستان وارد سپاه پاسداران شد و در سال ۵۸ به فرماندهی بابا رستمی به کردستان و شهر سقز اعزام شد. یک سال بعد با حضور محمود کاوه در کردستان در کنار او و جمعی دیگر از نیروهای خراسانی جبهه کردستان همچون چنگیز عبدیفر، اولین گروههای اسکورت را برای تأمین راهها و ترابری در محورهای مواصلاتی کردستان شکل دادند.
ساختمان مقر اطلاعات و عملیات، حلقه وصل بچههای هیئت انصارالمهدی و بچههای جنگ است. این ساختمان که در خیابان امامرضا(ع) 40 است، خودش روایت جدایی دارد؛ اما امروز به سراغ کسی رفتهایم که این ساختمان را با یاد روزهای جنگ در اختیار بچههای رزمنده سابق گذاشته است. او که جبهه، جنگ و آدمهای وارسته را دیده است حالا به مرام همانها زندگی را میگذراند. نمیدانم کدامیک از انگیزههایش قویتر است تا او بخواهد یک ساختمان میلیاردی را به چنین کاری اختصاص بدهد و راضی باشد.
شهید سپهبد صیاد شیرازی از آن شخصیتهای خاصی است که هر زمانهای کمتر به خود میبیند. مردی که ممکن است نامش در جایی از زمان و گوشهای از تاریخ جا بماند ولی شرح منش و مجاهدتهایش بر زمان و مکان چیره میشود. این پرونده تلاش کوچکی است تا دریچههای تازهای از زندگی او را به روی مخاطب بگشاید.
زهرا قیداری در تعریف خاطرهای از پرستاری در دوران دفاع مقدس گفت: برای من خیلی مهم بود که هر کاری از دستم برمیآید برای مجروحان انجام دهم. یکی از رزمندهها 2 تا پایش مجروح شده بود. به دکتر گفتم: یکی از پاهایش کار نمیکند. خیلی جوان محجوبی است. دکتر گفت:عصبهایش از کار افتاده است و راهی برای نجاتش وجود ندارد. به ایشان اصرار کردم اگر راهی وجود دارد، پیش پای پرستارها بگذارد. دکتر هم بعد از کمی تأمل گفت: روزی هزار مرتبه روی پایش را ماساژ دهید. .با این حرف خوشحال شدم و با پرستارها نوبت گذاشتیم که هر روز یک نفر این کار را بکند و سرانجام هردوپایش خوب شد.