دفاع مقدس - صفحه 49

من هر روز یک زیرانداز و کمی خوراکی و اسباب‌بازی برمی‌داشتم و همراه نجمه و مجتبی که هنوز خیلی کوچک بودند، به بیمارستان می‌رفتم. به حاج‌آقا کمک می‌کردم راه برود و حین راه رفتن باید به سینه‌اش می‌زدم تا لخته‌های خونِ داخل ریه از طریق سرفه از دهانشان بیرون بیاید. از صبح تا غروب با دوتا بچه داخل بیمارستان بودیم.این بخشی از روایت همسر صادق هدایتی‌نیا درباره روزهای مجروحیت این جانباز جنگ تحمیلی است.
سرتیپ دوم پاسدار مجید توکلی، فرمانده شناسایی عملیات طریق‌القدس، یکی از ۲۲ نفری است که برای شناسایی منطقه به‌مدت ۹۰ روز در شنزار‌های پشت بستان در شرایط سخت زندگی کرده است. او می‌گوید: عملیات آزادسازی بستان، بیشتر شبیه معجزه بود و با هیچ تاکتیک نظامی قابل اجرا نیست، دراین عملیات ده‌ها تانک نظامی که هرکدام بیشتر از 50تن ورزن داشتند باید از تپه‌های شنی با شیب 45درجه عبور می‌کردند، باور همه این بود که تانک‌ها در شن‌زار گیر می‌کنند اما همان جا باران شدیدی شروع به باریدن کرد و مسیر حرکت تانک ها آبپاشی، کوبیده و سفت شد.
سیده مرضیه حسینی نژاد بانی ساخت اولین مسجد محله شاهد، یعنی مسجد علی بن ابی طالب(ع) است. او اولین هیئت عزاداری و اولین نمازهای جماعت محله را در همین جا برگزار کرده است. خانه او به طور غیررسمی مرکز خیریه محله هم شناخته می شود. این خانه مقصد کمک های مردمی خیران برای بسته بندی و توزیع در میان افراد بی بضاعت و دانش آموزان نیازمند حاشیه شهر است.
زهرا فرخی، متولد ۴ خرداد ۱۳۶۲ است، همه حسرتش این است که ای‌کاش در ۳ خرداد، سالروز آزادسازی خرمشهر متولد می‌شد تا می‌توانست به تاریخ تولدش بیشتر مفتخر باشد. نزدیک به ۲ دهه است که کار نویسندگی را آغاز کرده و در این مدت ۵ کتاب، ۴ ویژه‌نامه و ده‌ها مصاحبه و گزارش با خانواده شهدا، جانبازان و آزادگان را در کارنامه کاری خود دارد، البته به قول خودش یکی دو جین مصاحبه و نوشته‌های دست‌نخورده در خانه دارد که به‌واسطه وسواس فراوان روی نوشته‌هایش، فرصت تکمیل و چاپ آن‌ها فراهم نشده است.
محمود منظم تولایی، دوم اردیبهشت سال ۱۳۱۴ در مشهد به دنیا آمد. او در ابتدای جوانی با عنوان سرباز پیمانی وارد ارتش شد؛ این حضور ۹ سال طول کشید تا به دانشکده افسری رفت و به عنوان دانشجوی ممتاز با مدرک لیسانس دانش آموخته شد. با اینکه او در زمان پیروزی انقلاب، می توانست بازنشسته شود، اما ترجیح داد بماند؛ می گفت: «حالا خدمت برای ارتش و دفاع از میهن و اسلام ناب محمدی ارزش دارد، نه زمان طاغوت.» عراق که به ایران حمله کرد، او از همان نخستین روزهای جنگ به عنوان یک فرمانده مسئول و نظامی متعهد در فکر رفتن به جبهه بود و چنین حضوری را وظیفه خود می دانست.
مرضیه آذرفزا می‌گوید: بیماری در بخش جراحی داشتم. یک پسر اهل تربت حیدریه بود که در سه راه شادمهر زیر کامیون رفت و پایش از ران قطع شد. نگهداری‌اش خیلی سخت بود. چقدر تیمارداری این بیمار را کردیم. تمام پانسمان‌هایش را در اتاق عمل تعویض می‌کردیم تا عفونی نشود. پدر و پسر گریه می‌کردند که بگذارید بمیرد. چقدر زحمت کشیدیم تا پایش پوست بگیرد. من او را معرفی کردم تا پای مصنوعی بگیرد. بعد از مدت‌ها به من گفتند غلامی نامی کارتان دارد. رفتم دیدم این جوان آمده است و خم شد تا دست من را ببوسد.( بغض می‌کند و اشک‌هایش جاری می‌شود). حدود سال 86 بود. اصلا فکر نمی‌کردم که من را یادش باشد.
کارشناسی‌ارشد پرستاری خوانده است و 26سال از عمر خود را غم‌خوار و پرستار بیماران بوده است. در تمام حوزه‌های کاری پرستاری از بهداشت و درمان گرفته تا آموزشی سابقه کار دارد و در همین زمینه نیز توانسته است کتابی را باعنوان «اصول و فنون مراقبت‌های پایه بیمار» به چاپ برساند. «هدایت حسینی شهیدی» سوپروایزر بالینی بیمارستان امام رضا(ع) مردی پنجاه‌ساله است که سال گذشته به عنوان پرستار نمونه کشوری انتخاب شد.
با شروع جنگ تحمیلی بیش از صد نفر از اهالی قرقی به پیکار با دشمن متجاوز شتافتند و در این راه 26شهید و با حساب نقاط افزوده شده به محله قرقی 31شهید را تقدیم اسلام و انقلاب کردند. اما این همه مسیر پرافتخار شهادت در این محله نیست. بعدها جوانان بسیاری گام در راه این شهدا گذاشتند و برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) به سوریه رفتند. تعداد این دلاورمردان یکی دوتا نبود. 43نفر دیگر با افتخار و شجاعت، هدفی بزرگ را در زندگی انتخاب کردند و شهید مدافع حرم شدند.
از روزی که ویروس کرونا جهان را تحت‌تأثیر قرار داد، اهمیت کار پرستاران بیشتر پیش چشممان آمد. تحمل چندساعته گان‌ها در تابستان، بیداری‌های شبانه و ندیدن‌های چندروزه خانواده، فداکاری‌هایی نیست که به این زودی از ذهن مردم پاک شود. یکی از سخت‌ترین دوران کار پرستاران در این 2سال، تماشای پرپرشدن بیماران کرونایی جلو چشمشان بود. آنان که در خط مقدم مبارزه با این ویروس بودند، در این راه جانشان را نیز فدا کردند و به جمع شهدای سلامت پیوستند. روز پرستار بهانه‌ای است تا نگاهی بیندازیم به داستان زندگی 4پرستار مشهدی که نشان می‌دهند در هر برهه‌ای آماده‌باش هستند و جانشان را برای سلامتی مردمشان می‌دهند.
هم‌زمان با روز پرستار سری به دارالشفای امام‌رضا(ع) زدیم و با مهدی شجاع، قدیمی‌ترین پرستار آن، گفت‌وگو کردیم؛ کسی که طرح ساخت ساختمان کنونی دارالشفا را به آستان قدس رضوی داد و پیگیر آن تا زمان افتتاح بود. شجاع با 30سال کار در این مرکز درمانی، معتقد است همه بیمارهایی که سر از دارالشفا درمی‌آورند، نیت شفاگرفتن از امام رضا(ع) را در دل دارند.
سیدمهدی کریمی متولد سال1332 و زاده مشهد است. او یکی از اولین مهندسان جهاد سازندگی خراسان بوده و در طول 30سال خدمت، یک دهه را به‌عنوان مدیر آب‌رسانی روستایی استان خراسان انجام وظیفه کرده و در این مدت آب را به دورافتاده‌ترین روستاهای خراسان انتقال داده است. او همچنین اجرای پروژه آب‌رسانی به روستاهای 4شهر استان خوزستان را در زیر باران گلوله و تیر دشمن بعثی در کارنامه کاری و جهادی خود دارد.
پدر شهید ضمیری سال ۵۹ زمان کار از پشت‌بام سقوط می‌کند و از کار افتاده می‌شود. این باعث می‌شود که محسن ۱۳ ساله مدرسه را رها کند و به کسب روزی برای خانواده خود مشغول به کار بنایی شود. ۳ سال از روزی که محسن مشغول کار شده است، می‌گذرد و دوستانش را یک به یک می‌بیند که لباس رزم بر تن می‌کنند و راهی جبهه می‌شوند. شهید ضمیری نیز دیگر طاقت نمی‌آورد و با اینکه نان‌آور خانه بود با کسب رخصت از آن‌ها راهی جبهه می‌شود.
«بعد از گذشت ۳۰ سال، بسیاری از خاطرات از ذهن آدم پاک می‌شود، اما بسیاری نیز با پوست و گوشت چنان حس شده‌اند که اگر سالیان سال هم بگذرد، روز‌ها و شب‌ها می‌توانی با این خاطرات زندگی کنی!» این‌ها نخستین حرف‌هایی است که حسین ظریف به زبان می‌آورد. او که از نیرو‌های آتش‌بار ۸۹۷ پدافند هوایی بوده است از روزهای سخت جنگ در کردستان می‌گوید.
سه روز، روزه گرفت. از او پرسیدم: چه شده؟ چرا غذا نمی‌خوری؟ گفت: دارم خودم را تنبیه می‌کنم. گفتم: مگر چه‌کار کردی که خودت را تنبیه می‌کنی؟ گفت: یادت است آن روزی که بچه‌های تبلیغات لشکر، با دوربین، به گردان ما آمده بودند؛ وقتی دوربین سمت من آمد، مرتب نشستم و موهایم را مرتب کردم. گفتم: خب، اشکالی دارد؟ آهی کشید و گفت: بعد از مصاحبه فکر کردم، با خودم گفتم: ابراهیم! این مصاحبه‌ها را مگر چه کسی می‌بیند؟ آدم‌هایی مثل خودت. ولی بااین‌حال، تو خودت را مرتب کردی و درست نشستی و مواظب رفتارت بودی، اما می‌دانی که سال‌هاست درمقابل دوربین خدا قرار داری و هرطور که می‌خواهی زندگی می‌کنی و هیچ‌وقت هم خودت را جمع‌وجور نکرده‌ای؟ این فکر مرا اذیت می‌کند که چرا بنده‌های خدا را به خدا ترجیح دادم؛ بنابراین خودم را تنبیه می‌کنم.
حسین در اوایل جنگ سوریه با داعش، برای اعزام به سوریه در لشکر فاطمیون ثبت‌نام کرد. ما در جریان رفتن حسین به سوریه نبودیم، یک روز با من تماس گرفت و گفت: من نذری دارم و باید ادا کنم، حلالم کنید. از او پرسیدم چه نذری داری؟ او گفت: می‌خواهم برای دفاع از حرم بی‌بی زینب(س) و حضرت رقیه(س) به سوریه بروم. همان‌جا خشکم زد، به او گفتم بگذار علی و مهدی(برادرانش) برگردند بعد تو برو، اما کار از کار گذشته بود؛ او از سوریه تماس گرفته بود فقط یک جمله گفت و تلفن را قطع کرد: نگران من نباشید، وقتی که برگردم به پابوستان می‌آیم. این روایت مادر شهید مدافع حرم درباره رفتن فرزندش به سوریه است.
علی قلی‌پور، که متولد سال ۱۳۴۱ است، اولین بار در زمان حکومت صدام حسین، قاچاقی به کربلا می‌رود. داستان زیارت اولش شنیدنی است: بعد از اتمام خدمت و بازگشت از جبهه، یک نیسان باری خریدم و اسباب و اثاثیه مردم را جابه‌جا می‌کردم. روزی به پست یک عراقی خوردم که چندین سال بود در ایران زندگی می‌کرد. به من گفت: «مقداری بار دارم که می‌خواهم آن را تا مرز عراق برایم بیاورید و در قبالش پول خوبی به شما می‌دهم.» به آن شخص گفتم، پول خوب نمی‌خواهم، اگر می‌توانی من را برای زیارت امام حسین (ع) به کربلا ببر.
اتفاقات و رخدادها می‌توانند به مکان‌ها هویت دهند و آن‌ها را خاطره‌ساز کنند. ایستگاه راه‌آهن مشهد خاطراتی از دهه60 و سال‌های جنگ تحمیلی در دل خود جای داده است. این ایستگاه‌ پر است از خاطرات تلخ و شیرین اعزام‌ها و راهی‌کردن عزیزان به میدان نبرد.
مسجدی که در دهه60 و روزهای جنگ از محفل‌های مهم فکری جوانان و یکی از مراکز سامان‌دهی آن‌ها برای اعزام به میدان نبرد بود، برای اینکه دوباره جوان‌ترها آن را خانه دوم خودشان بدانند، قرائت‌خانه راه انداخته است. این قرائت‌خانه فقط با 50متر مساحت، هرروز نیمکت‌هایش پر از جوان‌هایی است که درس‌خواندن در مسجد را به دیگر کتابخانه‌های عمومی ترجیح داده‌اند.
از تکاوران بازنشسته نیروی دریایی ارتش است که در طول 8سال دفاع مقدس در نوک پیکان نبردها قرار داشته است. در نوجوانی عاشق تیپ و استایل نیروهای دریایی ارتش شد و به استخدام این ارگان درآمد. فکر می‌کرد قرار است سوار کشتی‌های قاره‌پیمای غول‌پیکر شود، لباس‌های ملوانی بپوشد و کل دنیا را سیاحت کند، اما دیدن جنگ و جنگیدن نصیبش شد. علیرضا دیبا ناوسران بازنشسته نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی، مثل بیشتر نظامی‌ها مرتب لباس پوشیده‌ است، صاف راه می‌رود و شمرده حرف می‌زند. می‌گوید این فقط ظاهر است و از درون با بیماری‌های زیادی دست به گریبان است. کارت جانبازی 25درصدی ارتش و 15درصدی بنیاد جانبازان را نشانم می‌دهد و می‌گوید در طول جنگ جراحت‌های زیادی داشته است که اصلا فرصت پی‌گرفتن آن‌ها را نداشته است.
روایت‌های مردانه بسیاری از جنگ شنیده‌ایم و اتفاقاتی را که برایمان روایت می‌کنند تصور می‌کنیم. این در حالی است که تجربه‌های زنانه از جبهه و جنگ هم کم نداریم. یکی از این تجربه‌های زنانه به بانوان پرستاری تعلق دارد که تلخی روزهای سخت هنوز زیر زبانشان است. یکی از این افراد، معصومه رضاپور است که -بیش‌وکم - از اوایل انقلاب در بیمارستان امدادی مشهد فعالیت داشته است و 6 ماه و 6 روز نیز در دزفول و زیر سقف آسمانی که گلوله و خمپاره مدام آن را شکاف می‌دادند به مجروحان جنگی خدمت می‌کند.