پذیرایی بانوان محله پایینخیابان از حاضران در میدان
بوی پیاز داغ در حیاط خانه قدیمی بلند شده است. یکی از خانمها با پلاستیک زردچوبه، کنار قابلمه میآید. با این بسته بندی ادویه سر ظرف غذا آمدن، یعنی خبرهایی از پخت نذری هست؛ یعنی یک نفر رفته عطاری و احتمالا گفته صدگرم زردچوبه میخواهم برای عدسی نذری. قصه آن کیسهای که داخلش چندکیلو عدس ریخته شده و روی عدسها هم یک قوطی رب گذاشته شده، همین است؛ مثلا یک شهروند گفته این هم سهم من برای امشب.
زردچوبه را که میپاشند، پیازها طلایی میشود. قرار است خوراک عدسی تا چندساعت، در قابلمه بزرگ روی شعله قل بزند و بجوشد. چندهفتهای است که هر شب در خیابان وحدت، بوی معطر عدسی به مشام میرسد، اما قبل ازاستشمام عطر این غذا، صحنه وحدت و همدلی بانوان پایین خیابان به چشم میآید. خانمهای محله از روز اول جنگ با کارهایی که از دستشان برمیآید، پای کار آمدهاند. هر کدام از بانوان با دغدغههای شخصی، گویی پیوندی باهم پیدا کردهاند که تا پیش از شروع جنگ ناپیدا بود. آنها همه دغدغههای شخصیشان را روی طاقچه دلشان گذاشتهاند برای روزی که پیروزی میرسد و در این سه هفته جنگ فقط و فقط به کارهای گروهی مشغول شدهاند.
تکبیر به یاد اموات
بانوان محله هرکدام بخشی از کار را به عهده گرفتهاند. یکی با حوصله و دانهدانه عدسها را پاک میکند. چندنفر دور یک سینی نشستهاند و پیازها را پوست میگیرند و خرد میکنند. لابهلای این کارها هم گاهی یک نفر از راه میرسد و با همه در سال نو، حال و احوال و روبوسی میکند.
مهری سبزی که روزها درکنار دیگر بانوان محله پارچه عزا دوخته یا کنار دیگ غذا ایستاده است، بیان میکند: خیلی از این خانمها که این شبها درتجمعات نقش پررنگی دارند، در اوقات عادی سال، از غروب به بعد به خیابان نمیآمدند، ولی وطن برایشان، یک اعتقاد پررنگ است. ما خانمها درست مثل سالهای جنگ عراق با کشورمان، برای سربلندی ایران، هرکاری که از دستمان برآید، انجام میدهیم.
مهناز کاظمی میگوید: در این روز و شبها به یاد اموات قدم برمیداریم و تکبیر میگوییم؛ چون میدانیم اگر آنها هم امروز درکنار ما بودند، در همین راه قدم میگذاشتند. ثواب کارهایمان را به عزیزانی که از دست دادهایم، هدیه میکنیم تا خیر و بهرهای به آنها هم برسد.

همسن من بودند؟
یک قفس کوچک، روی دیوارِ حیاط قرار گرفته. صدای دو مرغ عشق، حیاط را پُر کرده است. باغچه کوچک حیاط، کمی سبز شده است. سیدهاقدس حقانیموسوی، از امامان معصوم میخواند و با رسیدن به اسم هر امام، همه صلوات میفرستند. بعد از آن، خانمها با صدایی رسا، شعار میدهند «زنده باد ایران»، «مرگ بر آمریکا»، «درود بر رزمندگان اسلام».
یکی از خانمها که بچهمدرسهای دارد، بغض میکند و میگوید: بچههای میناب که شهید شدند، پسر کوچکم میگفت مامان یعنی همسن من بودند! همهمان خیلی برای آن بچهها گریه کردیم.
به یاد رزمندگان میدان
فضای خانههای اهالی خیابان وحدت، روزها هم کم از شبها ندارد. روزها، درست مثل شبها پُر از پرچم ایران و پُر از صدای شعار و تکبیر است.امکلثوم جانفداابوالفضلی که هم هشت سال دفاع مقدس را تجربه کرده است و هم در این روزهای جنگ تحمیلی سوم نفس میکشد، با لحنی غمگین درباره فقدان هموطنانمان در جنگ میگوید: پختن نان یا درستکردن عدسی یا حضور شبانه در تجمعات مردمی، کارهایی است که از دستمان برمیآید.
باور کنید اگر کارهایی بزرگتر از این از دستمان برمیآمد، بازهم دریغ نمیکردیم. ما با این حضورمان میخواهیم به سربازان و رزمندگان بگوییم خانمها هم «باوطن» هستند. اگر شما در میدان نبرد میجنگید، ما در خانهها و خیابانها به یاد شماییم.
اگر شما در میدان نبرد میجنگید، ما در خانهها و خیابانها به یاد شماییم
خسته نمیشویم
در میانه این رفتوآمدها، پرچم ایران را بالا میبرند. دستی آن را نگه میدارد و بانویی دیگر صافش میکند. روی شیشه پنجرهها، پرچمی با تصویر رهبر شهید چسباندهاند که رویش نوشته شده «لبیک یا خامنهای». ناگهان صداها یکی میشود: «ا... اکبر». تکبیرها در فضای خانه میپیچد. یکی مداحی مهدی رسولی را پخش میکند و همه خانمها همنوا با او میگویند «بزن که خوب میزنی». درِ حیاط باز است و همین حال و هوا در کوچه هم جاری است. پشت در بیشتر خانهها عکس رهبری چسباندهاند.
با تکبیرها انگار زمان عقب میرود و به سالهایی میرسد که همین صداها از پشتبامها بلند میشد. صحبتها آرامآرام رنگ گذشته میگیرد. از روزهای هشتسال دفاع مقدس میگویند. هرکسی تکهای از آن سالها را با خود دارد و حالا، اینجا، میان بوی عدسی، آن را بیرون میگذارد. خانم ابوالفضلی میگوید: پدرم در آن هشت سال هم برای پیروزی نذر میداد و دیگ به راه میکرد. ما هرگز خسته نمیشویم. عشقش را داریم. اصلا جزو واجبات است.
خانم سبزی که در آن دوره، سنوسال زیادی نداشته، بیان میکند: الان همهمان خانوادگی دوست داریم پای کار باشیم. از دلتنگیهایشان که حرف میزنند، معنی واقعی ایستادگی را در نگاهشان میتوان فهمید.

پیوندهای پیدا و ناپیدا
میزبان، با یک سینی چای و ظرف میوه، میان جمع میچرخد. لیوانها را یکییکی تعارف میکند، لبخند میزند و گاهی خودش هم کنار بقیه مینشیند. پذیراییاش فقط چای و میوه نیست؛ صمیمیتی است که جمع را دورهم نگه میدارد. در این خانه ساده، کاری فراتر از پختن غذا درحال انجام است؛ رفاقتها آرامآرام قوام میگیرد. خانم موسوی میگوید: ما یک هدف داریم؛ پیروزی.
تبدیل تهدید به فرصت
بیبیاقدس با لبخند و سرزندگی میگوید: ما هستیم. تا زمانیکه عمرمان کفاف دهد، هستیم. مهناز کاظمی هم دنباله صحبتش را میگیرد که «در دنیا، حرف اول و آخر را ایران میزند و سربلندیای بالاتر از این برای ما نیست که وطنمان ایران است.»
درکنار این مقاومتها، مهری سبزی، فرمانده پایگاه بسیج مسجد امامهادی (ع)، به نکتهای دیگر اشاره میکند: ما در این شبها نیرو هم جذب میکنیم. برخی از خانمهای بیحجاب که میبینند حرف همه وطن است، پای کار میآیند. ما هم با آغوش باز پذیرایشان هستیم.
خانمها برای این ایستادگی جدی هستند؛ یکیشان با صدای محکم بیان میکند: آمریکا که ابرقدرت دنیا بود، مانده است که با مردم ما چکار کند. برایشان تعجبآور است که مردم ایران در دلهره بمباران هوایی، عرصه را خالی نمیکنند.
* این گزارش پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ در شماره ۶۳۰ شهرآرامحله منطقه ثامن منتشر شده است.