آن قدر میجنگم تا یا شهید شوم یا پیروز میدان
خیلی هنر است که محلهای بتواند به خاطر مزین بودن کوچهای به نامت سرش را بالا بگیرد و خیلی افتخار است که عطر شهادت تو در آن پیچیده و تا سر کوچه هم میرسد. امروز تو بخشی از هویت این محلهای. هویتی که ماندگارتر از آن روزی است که بار سفر بستی و پیشانی پسر سه ماههات را برای آخرین بار بوسیدی و رفتی. تو میدانستی این راهی است که مدتها آرزویت بود.
یادت هست آن روزها را که تازه داشتی در مقطع سوم راهنمایی درس میخواندی و جنگ شروع شد. برای همین شناسنامهات را در بحبوحه جنگ به ثبت احوال بردی و دهها بار با آن کلنجار رفتی تا ثابت کنی که دو سال بزرگتری و دلت میخواهد با دیگران به جبهه بروی. همان سالبود که موفق شدی و راه خود را به جبهه باز کردی.
والفجر هشت؛ جزیره مجنون
«والفجر هشت... جزیره مجنون. سال ۶۵» اینها عباراتی است که خانواده شهید را با خود بارها به مرور خاطرات و تصاویر زمان جنگ و شهادت شهیدشان نشانده است. این عبارات خاطرات شرکت رجبعلی حبیبی در عملیاتی بود که او قرار بود در گروه تخریباش فعالیت کند که همانجا هم با اصابت ترکش انفجار مین در باتلاق میافتد و شهید میشود. این قصه نوشیدن شربت شهادت است که برای رجبعلی رخ میدهد و خانوادهاش هم به آن اشاره میکنند.
رجب علی در شرایطی شهید میشود که برادر بزرگترش نیز در جبهه مجروح شده است و حافظهاش به نحوی پاک شده که هیچ کس را نمیشناسد و شهادت رجبعلی هم داغی میشود بر دل خانوادهای که نگران بازنگشتن حافظه فرزند دیگرشان هم هستند.
یا شهید میشوم یا پیروز میدان
رجبعلی از همان سالهای شروع جنگ، عازم شده بود تا علیه باطل نبرد کند. سنش زیاد نبود، اما بارها گفته بود آن قدر میجنگد تا یا شهید شود یا پیروز میدان. برای همین هم بود که فاطمه و علی، پدر و مادرش با اینکه پسر بزرگترشان هم همان زمان در جبهه بود گذاشتند، او هم برود.
سنش زیاد نبود، اما بارها گفته بود آن قدر میجنگد تا یا شهید شود یا پیروز میدان
معجزهای که سرنوشت شهید را تغییر داد
رجبعلی در ۱۳ رجب و در سال ۱۳۴۷ در یکی از روستاهای بیرجند به نام درح متولد شد. خواهر شهید میگوید: رجبعلی دو ساله بود که روزی مادرم او را با برادر بزرگترش در خانه روستاییمان تنها گذاشت و برای خرید رفت، بیرون از منزل. گویا لحظهای برادر بزرگم از او غافل میشود و رجبعلی هم تا روی تراس خانه میرود.
روی تراس سوراخی به زیرزمین وجود داشته که روی آن هم باز بوده که رجبعلی در حال بازی داخل آن سوراخ میافتد. اما گویا این خواست خداست که او بدون هیچ آسیبی در بدنش شب همان روز توسط یکی از همسایهها پیدا میشود. انگار خدا میخواسته که رجبعلی زنده باشد و سرنوشتاش جور دیگری رقم بخورد.
از زبان مادر شهید
رجبعلی در زمان جنگ معتقد بود که باید ازدواج کند و یادگاری از خود برای خانواده بگذارد برای همین بود که مادر و خواهرش برای او و در غیابش به خواستگاری رفتند و جلسه آخر خواستگاری بود که رجبعلی هم حاضر شد و با فاطمه طاهری نژاد وصلت کرد و چند ماهی بعد صاحب فرزند پسری شد.
پسری که تنها توانست سهماهگی او را ببیند و پس از آن تا آسمان عروج یابد. به اعتقاد همسر شهید و خانوادهاش، مصطفی فرزند رجبعلی خلق و خویی مشابه پدرش دارد. او نوعدوست است و مهربان، و سعیاش را بر این گذاشته تا بتواند تحصیلات خود را ادامه دهد و باعث سر بلندی خانوادهاش باشد.
بخشی از وصیت شهید
رجب علی همیشه آماده شهادت بود و تنها دغدغهاش فرزند و همسرش بودند که بی او تنها میماندند. برای همین هم در وصیتنامهاش به همسرش گفته بود که باید پس از من ازدواج کنی تا تنها نمانی. به مادر و همسر و خواهرش گفته بود زینبوار صبوری کنید و پس از شهادت من زیاد نگریید زیرا که شهادت برای هیچ کس گریستن ندارد. او حتی به فرزند سه ماههاش هم وصیت کرده بود که مادرش را اذیت نکند و مراقب او باشد.
*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.
