تجربه فاطمه آخوندی از دیدار با رهبر شهید
قرار بود سال ۱۴۰۵ برای بار سوم با رهبری دیدار داشته باشد که با شهادت ایشان، حسرت به دل ماند. فاطمه آخوندی فرمانده پایگاه بسیج خواهران شهیدمجید جاجرمی در بولوار نوزدهبهمن و محله نیروهوایی است. ازآنجاکه چندبار پایگاه او بین پایگاههای مختلف بسیج کشور جزو پایگاههای برتر معرفی شده، به قول خودش توفیق این را داشته که سالهای ۱۳۹۵ و ۱۴۰۲ در حسینیه تهران با رهبرش دیدار کند. دیدارهایی که با آنچه از قاب تلویزیون از رهبر شهید میدید، قابل مقایسه نبود.
نوری که خاموش نمیشود
این روزها خاطرات فاطمه آخوندی از دیدارهایش با رهبر شهید فقط یک خاطره نیست، عکسها و نوشتههایش از آن زمان برایش حکم یک گنجینه ارزشمند را دارند.
او توصیههای رهبر شهید در این دیدارها را آویزه گوشش کرده و در همین راستا، هیئت اندیشهورز محله را که متشکل از همه اقشار است، تشکیل داده؛ همچنین برای جذب و بهکارگیری جوانان برنامه دارد.
آخوندی با اشاره به خاطره اولین دیدار با رهبر شهید تعریف میکند: سوم آذر سال۹۵ بود. من در صف دوم نشسته بودم و فاصله کمی با صندلی آقا داشتم. وقتی ایشان وارد شدند، نور صورتشان حیرتزدهام کرد. واقعا نورانی بودند. صلابت، شجاعت، متانت و ایمان قلبی را بهوضوح در چهره و کلامشان میدیدم. قبل از این، بارها ایشان را از قاب تلویزیون دیده بودم، اما آنجا خیلی فرق داشت؛ واقعا حس دیدار آقا وصفشدنی نیست.
او با تأکید میگوید: آقا خیلی سنجیده، با آرامش و با تمرکز صحبت میکردند. میان صحبتشان، حتی یک کلمه را پس و پیش نگفتند. هماهنگی زبان گفتار و بدنشان و اشرافشان به همه مسائل برای من حیرت انگیز بود.
همه نامهها جواب دادهشد
هنگامیکه فاطمه خانم راهی میشد، ۱۰نفر از همسایهها و دوست و آشناها، نامههایی را که برای رهبری نوشته بودند، به آخوندی دادند تا به دست ایشان برساند. آنجا نامهها را به مسئول مربوطه تحویل داد.
همه آن ۱۰نفری که من نامههایشان را برده بودم، گفتند که در کمتر از دوهفته، جوابشان را دریافت کردهاند
به گفته خودش، گمان نداشت جواب همهشان داده شود، اما تصورش اشتباه بود. آخوندی میگوید: در آن جلسه، بالغ بر هزارنفر حضور داشتیم. من بهتنهایی ۱۰نامه با خودم برده بودم و با نامههایی که دیگران برده بودند، احتمالا تعداد نامهها خیلی زیاد بود. همه آن ۱۰نفری که من نامههایشان را برده بودم، گفتند که در کمتر از دوهفته، جوابشان را دریافت کردهاند.
او تعریف میکند: برای ورود به حسینیه، از یک حیاط عبور میکردیم و هنگام خروج هم از حیاطی دیگر خارج میشدیم. هردو حیاط بسیار تمیز و باصفا بود. درختهای میوهای را که آقا خودشان کاشته بودند، دیدیم. درعین سادگی خیلی باصفا و دلنشین بود.
شنیدن کی بود مانند دیدن!
فاطمه خانم تعریف میکند: از حسینیه که آمدیم بیرون، ساکنان اطراف به ما میگفتند «خوش به حالتان که با آقا دیدار کردهاید.» ما هم به آنها میگفتیم «خوش به حال شما که کنار بیت آقا نفس میکشید و همسایهشان هستید.»
بعد از بازگشت به مشهد، دوستان و اطرافیان مدام از آخوندی میخواستند جلسهای بگذارد و رودررو آنچه را دیده است، تعریف کند. آخوندی میگوید: با اینکه همه سخنرانیهای آقا را از تلویزیون دیده بودند، باز هم دنبال این بودند که تجربیات مستقیم من را بشنوند ولی بهنظرم اینقدر تفاوت داشت که قابل بیان نیست و میشود مصداق همان جمله معروف که «شنیدن کی بود مانند دیدن!».
این فعال اجتماعی، آهی میکشد و میگوید: آقا سرمایه بزرگی برای ما بودند. دشمنان گمان میکردند با بهشهادترساندن ایشان، ما را ضعیف میکنند، اما نمیدانستند آقایمان اینقدر بزرگ است که بعداز ریختن خونش، ما زندهتر و آگاهتر میشویم.
* این گزارش چهارشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.