کد خبر: ۱۵۱۴۰
۱۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۳
نویسنده

شاعر و ورزشکار توانیاب مشهدی دیگر با خودش سرِ جنگ ندارد

احمد خوش‌نیت هنوز همان آدمی است که طاقت یک‌جانشستن ندارد. ورزش می‌کند، شعر می‌نویسد، کتاب چاپ می‌کند و برای آینده برنامه دارد؛ فقط این‌بار آرام‌تر از گذشته حرف می‌زند. انگار در این چند سال با خودش و دنیا به صلح رسیده است.

انگار زمان در این خانه کندتر از واقعیت گذشته‌است؛ همان در، همان حیاط و همان اتاقی که در مهرماه سال ۱۴۰۱ روبه‌روی احمد خوش‌نیت نشسته‌بودم. اما این‌بار یک چیز تغییر کرده‌است. فاطمه خوگی، مادری که دفعه قبل با لبخند از سال‌های سخت بزرگ‌کردن پسرش می‌گفت، حالا پس از سکته روی تخت افتاده‌است و متوجه حضور ما نمی‌شود.

احمد به مادرش نگاه می‌کند و بعد سر صحبت را باز می‌کند. پیداست این اتفاق، روز‌های سختی برایش ساخته است، اما برخلاف چیزی که انتظار دارم، هنوز همان آدمی است که طاقت یک‌جانشستن ندارد. هنوز ورزش می‌کند، شعر می‌نویسد، کتاب چاپ می‌کند و برای آینده برنامه دارد؛ فقط این‌بار آرام‌تر از گذشته حرف می‌زند. انگار در این چند سال با خودش و دنیا به صلح رسیده است.

 

از «کافه خوش‌نیت» تا «کافه ترانه»

کنار کتاب قبلی‌اش با عنوان «کافه خوش‌نیت»، حالا یک جلد تازه هم روی میز دیده می‌شود. «کافه ترانه» کتابی است که سال۱۴۰۳ با هزینه شخصی‌اش منتشر کرده و ۲۲۶ترانه را در آن گرد آورده‌است. می‌گوید اگر کتاب اولش بیشتر رنگ و بوی عاشقانه داشت، حالا نگاهش تغییر کرده است: تا پنج سال پیش بیشتر از هر چیزی به خدا فکر کردم. ترانه‌هایم هم همین مسیر را رفتند.

تغییر فقط در شعرهایش نیست؛ در نگاهش هم می‌شود آن را دید. یادم می‌آید سال‌ها پیش از نگاه‌های ترحم‌آمیز مردم گلایه می‌کرد؛ از کسانی که با دیدنش زیر لب خدا را شکر می‌کردند یا بی‌دلیل می‌خواستند به او کمک مالی کنند. حالا، اما لبخند می‌زند و می‌گوید: قبلا این رفتار‌ها اذیتم می‌کرد، ولی الان نه. با خودم می‌گویم همین که من را ببینند و یاد خدا بیفتند، خوب است.

این آرامش را حتی در لحن حرف‌زدنش هم می‌شود حس کرد.

از گروه موسیقی «پیرانا» هم می‌پرسم؛ همان گروهی که سال‌ها تک‌خوانش بود. می‌گوید گروه دیگر فعالیتی ندارد. هزینه‌های رفت‌وآمد و مشکلات اعضا باعث شد کم‌کم تمرین‌ها متوقف شود و هر کس مسیر خودش را برود. اما علاقه او به خواندن تمام نشده‌است. هنوز هم در خانه، برای خودش و گاهی برای مادرش، ترانه‌هایی را که نوشته است، زمزمه می‌کند.

 

نویسنده

 

راهی که ادامه دارد

رفت‌وآمد در سطح شهر برای احمد سخت‌تر از گذشته شده و همین باعث شده است کمتر در انجمن‌های ادبی شرکت کند، اما شعر هنوز او را به محافل فرهنگی می‌رساند. در این سال‌ها در چند یادواره و برنامه ادبی حضور داشته است و همچنان برای اجرا و شعرخوانی دعوت می‌شود. یکی از آنها جشنواره موسیقی نوایی ویژه هنرمندان دارای معلولیت بود که شهریور۱۴۰۴ در خواف برگزار شد. احمد در این جشنواره یکی از ترانه‌هایش را اجرا کرد و از او قدردانی شد.

 پنج سال پیش بیشتر از هر چیزی به خدا فکر کردم. ترانه‌هایم هم همین مسیر را رفتند

ورزش نیز همچنان بخش جدایی‌ناپذیر زندگی اوست. هر هفته خودش را به مجتمع توان‌یابان می‌رساند تا تمرینات بوچیا را ادامه دهد. از مسابقات مختلفی که در این سال‌ها پشت‌سر گذاشته‌اند می‌گوید و با افتخار یادآوری می‌کند که آذر۱۴۰۱ تیمشان در المپیاد ورزشی جانبازان و معلولان مشهد در رشته بوچیا مقام سوم را به دست آورد. می‌گوید: تا وقتی توان داشته باشم، ورزش را ادامه می‌دهم. ورزش روحیه آدم را زنده نگه می‌دارد.

 

آشتی با خدا، آشتی با خود

شاید بزرگ‌ترین اتفاق این چند سال، نه چاپ کتاب تازه باشد و نه مدال‌های ورزشی، بلکه تغییری است که درون احمد شکل گرفته‌است. از روز‌هایی می‌گوید که از وضع زندگی‌اش دلخور بود و مدام با خدا حرف می‌زد، گاهی حتی با گلایه. اما حالا آن خشم جای خودش را به آرامش داده است: قبلا سر جنگ داشتم با خدا. الان احساس می‌کنم آشتی کرده‌ام. خودم را با همه نقص‌ها و توانایی‌هایم پذیرفته‌ام.‌

می‌گوید این روز‌ها بیشتر با خودش خلوت می‌کند؛ ساعت‌های طولانی می‌نویسد، بعد چند بیت از یکی از ترانه‌های تازه‌اش را آرام می‌خواند:

«این آدما با دیدنم یادت می‌افتن/ اون‌قدر من از تو پیششون خوبیتو گفتم/ گفتم خدا رو دوست دارم اگه بذارید/ کاشکی برن شکرش کنن هر جایی که یادم می‌افتن…»

 

* این گزارش دوشنبه ۱۲ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۰ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام