رزمنده مشهدی جوانیاش را در اسارت سپری کرد
۲۷ تیر ۱۳۶۷ ایران بالأخره قطعنامۀ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت و جنگی هشتساله که رفتهرفته فرسایشی شده بود، پایان یافت. خانوادههای بسیاری هنوز چشمانتظار رزمندههایشان بودند.
آنها از شنیدن نام پسر، شوهر یا فرزندشان از رادیو یا دیدن عکسش در روزنامههای عربی خوشحال میشدند، اما شاید خبر نداشتند که در طول این سالها در زندانهای رژیم بعث برآنها چه گذشته است.
آدم وقتی برای چند هفتهای نمیتواند از خانۀ خودش بیرون بیاید، حالش دگرگون میشود، وای از اینکه چندین سال با کمترین امید ممکن برای رهایی و در بدترین شرایطی که بتوان تصور کرد، محبوس شوی. آن هم به دست دشمنی که به خاک وطنت طمع کرده است.
بند ۳ قطعنامه که مربوط به آزادشدن اسرا بود، دوسال بعد اجرا شد و چشم مردم به جمال آزادهها روشن شد. علیرضا (مجید) کتابدار، آزادۀ محلۀ راهآهن و یکی از این رزمندهها بود که از ۱۶ تا ۲۴ سالگیاش را در زندانهای رژیم بعث عراق گذرانده بود، هشت سال از بهترین سالهای عمرش.
برای جبههرفتن دستی در شناسنامهام نبردم
خانوادهاش از سال ۱۳۴۷ در یکی از قدیمیترین و اصیلترین کوچههای خیابان شهید هاشمینژاد ساکن شدهاند و خودش هم دلش نیامده که از این محله دل بکند و جای دیگری برود.
کتابدار تعریف میکند: «در زمان انقلاب بیشتر فعالیتهای ما بسیجیهای محل در مسجد المهدی (عج) بود. سال ۱۳۵۹ که جنگ شروع شد، من ۱۵ سال بیشتر نداشتم. هنوز درگیریها خیلی شدت پیدا نکرده بود و برای همین هم من و امثال من بیشتر در شهرها درگیر منافقان و گروهکها بودیم. این جریان تا سال ۱۳۶۰ ادامه داشت تا اینکه با چند نفری از دوستان تصمیم گرفتیم به جبهه برویم.
از آنجاییکه خانوادۀ من جزو فعالان انقلابی و جنگ بودند و برادر دیگرم در جبهه بود، وقتی موضوع را با آنها مطرح کردم، هیچ مخالفتی نکردند و برگۀ رضایتنامه را امضا کردند.
آن زمان خیلی از همسن و سالهای من مجبور بودند برای جبههرفتن دست در شناسنامهشان ببرند، ولی من چنین کاری نکردم. قد وقامتم بلندتر از سنم بود و سنگی جلوی پایم نینداختند تا کارم زود راه بیفتد.».
نخستین جبههرفتنم فقط یک ماه و نیم طول کشید
تابستان سال ۱۳۶۰ علیرضا کتابدار و دوستانش عازم جبهۀ غرب میشوند، اما حضورش در منطقۀ جنگی یکماه ونیم بیشتر طول نمیکشد. میگوید: «موقع اعزام بنابر نیاز منطقه، مارا به کرمانشاه و ارتفاعات بازیدراز فرستادند.
یک روز همانطور که با چندنفر از بچهها دورهم نشسته بودیم، یک خمپاره درست وسط ما به زمین خورد و مجروح شدیم. آنجا دست چپ من بهشدت آسیب دید، طوریکه عصبش تقریباً از بین رفت و بعدها مجبور به پیوند عصب شدم.
مرا به پشت جبهه منتقل کردند و بعد فرستادند تهران، دست آخر هم روانۀ مشهد شدیم. کمی درس خواندم و حالم که تااندازهای بهتر شد، دوباره عزم جبهه کردم. فکر میکنم پاییز همان سال بود که چند روزی به بستان رفتیم و بعد مجدد مرا به غرب فرستادند.
خلاصه چندماهی در کردستان با نیروهای ضدانقلاب کومله و دموکرات جنگیدیم و باز به مشهد برگشتم تا اینکه از تهران خبر دادند که برای پیوند عصب دست بروم و بستری شوم.».
ایثارگر محلۀ راهآهن ادامه میدهد: «سهبار مرا به اتاق عمل بردند، اما هربار به بهانهای عملم نکردند. سرانجام خسته شدم و خودم را از بیمارستان مرخص کردم و به مشهد آمدم.
خبر رسید که عملیات فتحالمبین در راه است، ولی از شانس بد ما، اعزام مشهد تمام شده بود و ما به همراه چند نفری از بچهها خودمان را به اهواز رساندیم، که البته نشد به خط برویم؛ بنابراین برگشتیم و من همزمان عمل پیوند عصب را انجام دادم و دوباره شروع به درسخواندن کردم تا اعزام بعدی فرابرسد.».
گفتند نیاز نیست شما در عملیات باشید
تقریباً دوسال از اشغال خرمشهر میگذرد و بعد از کشوقوسهای فراوان و چندین عملیات کوچک و بزرگ در همان منطقهها، بالاخره نوبت به آزادی خونینشهر میرسد.
کتابدار عنوان میکند: «اردیبهشتماه بود که خبر رسید قرار است عملیات شود. عملیات بیتالمقدس. دستم را که تازه عمل کرده بودم، بازکردم و دوباره با دوستان راهی جبهه شدیم.
این اولینباری بود که در عملیاتی در جنوب کشور حضور داشتم. شب قبل، عملیات را برایمان تشریح کردند و ما با آن همه انرژی جوانی سرازپا نمیشناختیم. طبق چیزی که از قبل اعلام شده بود، عملیات شروع شد و ما حاضربهیراق و تفنگ به دست، معطل نشسته بودیم که به ما اعلام حمله کنند.
چند ساعتی گذشت و هیچ خبری نشد. تا اینکه خبر آوردند به شما نیازی نداریم وباید برگردید. داشتیم آتش میگرفتیم! بعد این همه معطلی و ذوق و شوق برای حضور در عملیات، ناگهان بگویند که شماها را لازم نداریم.
خبر آزادی خرمشهر را هم که از رادیو شنیدیم، بیشتر عصبانی شدیم و مدام به فرماندهانمان اعتراض میکردیم. در همین گیرودار خبر دادند که وقت حضور شما در عملیات فرا رسیده است.
قرار بود آخرین سنگر عراق در ایران را که ازقضا بزرگترینش هم بود، ما تصرف کنیم. عراقیها در حال فرار بودند و ما پشت سرشان ذرهذره آن سنگر را میگرفتیم.
همچنین دشمن از دور با تانکهایش ما را میزد. این را بگویم که هردوطرف، کور به سمت همدیگر تیر پرتاب میکردیم. شدت درگیریها بهشکل عجیبی بالاگرفت و تانکها بهسمت ما حمله کردند.
من یک آرپیجی کناردستم پیداکردم، ولی گلوله نداشت. خودم را به کانالی که از آن آمده بودیم، رساندم تا گلولههایی را که دیده بودم بردارم. هنوز به انتهای کانال نرسیده بودم که ناگهان شدت درگیریها باز هم بیشتر شد و گلولهها ویزویزکنان از روی سرم رد میشدند.
در آن گیرودار دستم تیر خورد و باخودم گفتم که چرا بچهها مرا زدند. صورتم را که برگرداندم دیدم یک نفر اشاره میکند که بنشین. در همان کانال یکی دیگر از بچهها هم مثل من زخمی شده بود.
هرطور بود خودمان را به سنگر تیربار که امنتر بود، رساندیم. شاید چندساعتی گذشت که یک نارنجک از بالای سرمان داخل آن سنگر افتاد و منفجر شد. من دوباره زخمی شدم، اما به ذهنم نرسید که این نارنجکانداختن یعنی عراقیها ده بیست متر بیشتر فاصله ندارند. قضیه را زمانی فهمیدم که با تفنگ بالای سرم بودند.».
در مخیلهام هم نمیگنجید که اسیر شوم
به هیچ عنوان حتی در تاریکترین نقاط ذهنم هم فکر نمیکردم اسیر شوم. اینقدر شور و انرژی داشتیم که اگر یک گردان به ما میدادند و میگفتند که به بغداد حمله کنید.
اعتقاد داشتم از پس اینکار برمیآییم. اصلا توقع نداشتم که روزی خودم به دست دشمن اسیر شوم. کتابدار صحبتهایش را اینطور پی میگیرد: «وقتی که ما را از آن سنگر بیرون آوردند، تازه فهمیدم آن کسی که اشاره میکرد بنشین، درواقع عراقی بود و داشت میگفت که بیا. چون لباسهای جفتمان پلنگی بود و تقریباً شبیه هم، فکر کرده بود که من هم از خودشان هستم.».
انا جندی...
او و سی، چهل رزمندۀ دیگری که در آن کانال گرفتار شده بودند، اسیر میشوند و عراقیها در آن بحبوحۀ درگیری همهشان را به خط خودشان منتقل میکنند. «من زمانی که در مشهد بودم، کتاب عربی آسان را خوانده و چند کلمۀ سادۀ عربی بلد بودم.
از طرفی هم میدانستم که سایۀ پاسداران و بسیجیها را با تیر میزنند، برای همین مدام میگفتم «انا جندی (من سربازم)، انا جندی». در همین گیرودار ناگهان یک سرباز گردنکلفت عراقی از دور به سمتمان حمله کرد و گلنگدن تفنگش را کشید.
میخواست همهمان را بکشد. لحظهای چهرۀ مادرم برایم مجسم شد که دارد در نبود من بیتابی میکند و خودش را میزند. تا آن عراقی ماشه را بکشد، چند نفری سریع ریختند و تفنگ را از دستش گرفتند.
در آن میان یک افسر عراقی جلو آمد و شروعکرد مثل بلبل فارسی حرف زدن. با تعجب گفتم ایرانی هستی، گفت نه من دانشگاه تهران درس خواندهام. هوای ما را داشت و وقتی مقداری میوه آوردند، گفت تا میتوانید بخورید، چون پشت خط اذیتتان میکنند و دیگر از این خبرها نیست.
مدام هم بازجویی میکردند و با همرزمانم قرار گذاشته بودیم که آمارها را خیلی بزرگتر از حدمعمول ارائه بدهیم. بازجوییهای آنجا تمام شد و بالأخره ما را که مجروح بودیم با آمبولانس به پشت خط انتقال دادند.».
من زندهام
اما چند هزارکیلومتر آنطرفتر در مشهد، خانوادۀ کتابدار مثل خیلیهای دیگر فکر میکنند پسرشان شهید شده است. «دوست و رفیقهایم به مادر و پدرم گفته بودند که ما دیدهایم علیرضا شهید شده است.
آنها هم مشکی میپوشند و برای من حجله میزنند. دوماه بعد نامهای که با عنوان نامۀ نگرانی شناخته میشد و صلیب سرخ جهانی به ما داده بود تا فرم داخل آن را پرکنیم و خبر سلامتیمان را به خانوادهمان برسانیم، به دستشان رسیده بود و فهمیده بودند که من زنده هستم.
مادرم همیشه تعریف میکرد که من در همان زمان که همه فکر میکردند تو شهید شدهای، مطمئن بودم که زندهای. چون خواب دیده بودم.».
بیمارستان که نه؛ سلاخخانه بود!
وارد بصره که میشود، ورق برمیگردد و بعثیها تازه آنجاست که ذات خودشان را نشان میدهند. آزادۀ منطقۀ ما عنوان میکند: «در بیمارستان یک افسر عراقی به نام عماد جلو آمد و پرسید اسمت چیست؟ منم گفتم مجید.
جلوی لباس من کاملا پاره شده بود و او هم با همان خودکاری که در دستش بود با وحشیگری تمام روی سینهام نوشت مجید. بعد هم گفت برو. اما همین که چشمش به ساعت من افتاد، مرا برگرداند و آن را از دستم باز کرد و به دست خودش بست.
هفت، هشت روزی در بیمارستان بستری بودم. از آنجاییکه در بازجوییهای قبلی گفته بودم سرباز هستم، از بچهها درجهها را میپرسیدم که چیزی را اشتباه نگویم. یک روز یک افسر برای بازجویی به بیمارستان آمد.
به من که رسید، گفت بسیجی هستی؟ گفتم نه، سرباز هستم. پرسید چه گردانی؟ جواب دادم امام حسین (ع). ناگهان دستش را بالا برد و محکم زد توی گوشم. با همان فارسی دستوپاشکستهای که بلد بود گفت گردان امام حسین (ع) بسیج یا ارتش؟ ماندم چه جوابی بدهم.
آنجا برای من نوشت که این بسیجی است. بعد به بیمارستان بغداد رفتیم. نکتۀ جالب این بود که هرروز هیئتی از مسئولان عراقی برای بازدید از اسرا میآمدند. یک روز یادم هست نمایندۀ زنان حزب بعث برای بازدید آمد و به هر اتاق یک جفت دمپایی هدیه داد.».
بعد از چند روز کتابدار و چند نفر دیگر از آنهایی را که اسیر شده بودند، به بیمارستان نیروی هوایی منتقل میکنند. جایی که او میگوید بیشتر سلاخخانه بود تا بیمارستان؛ «آنجا انواع واقسام آزمایشها را روی ما انجام میدادند.
صبح به صبح معلوم نبود چه آمپولی به ما میزدند. سوراخسوراخمان کرده بودند. طوری که اصلا دیگر بدنمان جا نداشت. واقعاً افتضاح بود. دوستی داشتیم به نام عبدالمطلب که تیر به کمرش خورده بود و پاهایش حرکت میکرد.
نمیدانم چه بلایی سرش آوردند که کلا پاهایش را از کار انداختند. خندهدار این بود که وقتی وسایل آمپولزنی و پانسمان را میآوردند، آن کسی هم که داشت تی میکشید و زمین را تمیز میکرد، میآمد و تزریقاتچی میشد و پانسمان را عوض میکرد.».
مصائب اردوگاه موصل
با پایانیافتن دورۀ بیمارستان برای چند روزی به اردوگاهی در شهر الانبار منتقلشان میکنند و بعد آنها را به اردوگاه موصل میبرند. اردوگاهی که همهجور آدم در آن حضور داشته است؛ از مردم عادی که در شهر و روستاهای مرزی اسیر شده بودند تا دزد و قاچاقچی و...
کتابدار میگوید: «ما ۵۰۰ نفر از بچههای عملیات فتحالمبین و بیتالمقدس بودیم که به اردوگاه الانبارمنتقلمان کردند و در چهارتا آسایشگاه تقسیم شدیم.
عملیات رمضان که شروع شد، ایران چیزی در حدود ۱۲۰۰ نفر اسیر داد و همزمان با آمدن آنها ما را به اردوگاه شمارهیک موصل انتقال دادند و بین همان کسانی که خود عراقیها آنها را ضدانقلاب میخواندند و غالباً غیرنظامی بودند، تقسیم کردند.
زندگیکردن با آنها واقعاً سخت بود. یک ماه بیشتر یا کمتر در یک آسایشگاه بودیم تا اینکه جایی جدید در اردوگاه درست کردند و ما را به آنجا بردند.».
اما اتفاقات بعد از ماه رمضان فضای اردوگاهشان را کمی دستخوش تغییر میکند و به انتقال آنها به یک اردوگاه دیگر میانجامد. آزادۀ محلۀ ما میگوید: «یک روز آمدند و گفتند هرشب دونفر باید بیرون بیایند و کتک بخورند.
هرآسایشگاهی جیره داشت. روز اول نوبت آسایشگاه ما بود که انجام شد، ولی روز دوم بچههای آسایشگاه دیگر با عراقیها درگیر شدند. ناگهان همه ریختند بیرون و درها را شکستند. کل وضعیت اردوگاه بهشکل عجیب و غریبی بههم ریخت وماهم به آنها پیوستیم و به قول معروف شورش کردیم.
دو نفر از بچههای آزاده همانجا شهید شدند. از فردای آن روز مقررات سختی گذاشتند و ۱۷ شهریور، موصل ۳ را با ما افتتاح کردند. آنجاهم گفته بودند که این ۶۰۰-۵۰۰ نفر وحشی هستند.
باور نمیکنید که چه وضعیت فلاکتباری برای ما رقم زدند. هیچ چیزی به ما ندادند. در آسایشگاههای قبلی دستکم یک سطل برای قضای حاجت داشتیم. یک سطل خودمان پیدا کردیم، اما درکل وضعیت بدی بود.
یک دفعه میدیدی که سطل واژگون میشد و کل آسایشگاه را به گند میکشید. دراین میان بیماری هم بین بچهها شیوع پیدا کرد و خیلیهایمان اسهال شدیم. مجبور بودیم کارمان را در قوطی شیرخشک بکنیم و پشت پنجره خالی کنیم. عراقیها به عمد هواکش را خاموش میکردند.
بعد از مدتی بوی تعفن کل آسایشگاه را برداشته بود و اصلا نمیشد زندگی کرد. یک ماه که گذشت دیگر زهرچشمگرفتنشان تمام شد و اوضاع بهتر شد.».

در اسارت درس میخواندم
کمکم زندگی عادی در اردوگاه آغاز میشود و هرکسی دنبال یک چیزی میرود تا سرگرم باشد و کمتر طعم اسارت بچشد. او ادامه میدهد: «من خودم آزادهها را در اردوگاه به چند گروه تقسیم میکنم.
یک گروه کسانی بودند که دنبال درس رفتند. گروه دیگر افرادی بودند که به ورزش علاقه داشتند و آن را پی گرفتند. بعضی از بچهها هم اهل تفریح و بگوبخند بودند و دور هم مینشستند و با هم شوخی میکردند یا تئاتر بازی میکردند.
اما این وسط کار برای آنهایی سخت میشد که اهل هیچیک از اینکارها نبودند و فشار روانی زیادی را تحمل میکردند. من کسی بودم که سراغ درس رفتم.
اول از همه برای بچهها کلاسهای توحید و خداشناسی و اینجور چیزها را میگذاشتم؛ به پشتوانۀ کلاسهای شهید دیالمه که قبل از اسارت در آن شرکت کرده بودم. بعدها از برخورد مرحوم ابوترابی فهمیدم که چندان به این موضوع راضی نیست.
برای همین رفتم سراغ عربیخواندن و یادگرفتن؛ چون پیشینهای هم ازاین موضوع داشتم. تعدادی کتاب را صلیب سرخ برای ما میآورد که از روی همانها درس میخواندیم و یاد میگرفتیم. بالاخره هرکسی هرچیزی که بلد بود به دیگری یاد میداد.».
داشتن کاغذ و خودکار جرم بود
آزادۀ محلۀ راهآهن میگوید کاغذ و خودکار جزو اشیای ممنوعه بوده است و اگر این چیزها را دست کسی میدیدند، دمار از روزگارش درمیآوردند؛ «صلیب سرخ که به اردوگاه میآمد، به ما خودکار میداد که نامه بنویسیم، ماهم مغز خودکار را درمیآوردیم وبه جایش سیخی چیزی میگذاشتیم.
آنها که وقت نداشتند دوهزارخودکار را نگاه کنند که ببینند سالم است یا نه. کاغذ هم که داشتنش جرم بود و اصلا به ما کاغذ نمیدادند. یا پاکت سیگار را باز میکردیم و استفاده میکردیم.
یا اینکه کارتن پودر لباسشویی را خیس میکردیم و بعد از خشکشدنش، روی آن مینوشتیم. همینها را هم مجبور بودیم در جاهای مختلف جاسازی کنیم که عراقیها حین بازرسیهای ناگهانیشان پیدا نکنند.
برخی وسایل را با خودمان حمل میکردیم. مثلا یادم هست من کاغذ و خودکارهایم را لای مقوای دور هواکش مخفی کرده بودم. در این وضعیت از همان اطلاعاتی که داشتم، روی همین پاکت سیگارها و کارتنها یکی دوجزوۀ خداشناسی و درسهای اعتقادی نوشته بودم.».
شکنجۀ روحی از همه بدتر بود
حرف از شکنجه و آزار و اذیتها که میشود، ایثارگر منطقۀ ما میگوید: «آزارهای روحی بدتر از هر چیز بود. زمانی بود که میریختند در اردوگاه و همه را میزدند، با وجود اینکه کتک خورده بودیم و هنوز جای کابلها روی بدنمان بود و درد میکرد.
نمیدانم خدا با ما چه کرده بود که تازه بعد از کتک خوردن بگوبخند ما شروع میشد و صدای قهقهه بود که از آسایشگاهها بیرون میآمد. اما زمانی که فقط چند نفر یا چند گروه را میزدند و ما هیچ کاری از دستمان برنمیآمد و فقط صدایشان را میشنیدیم، عجیب روح و روانمان بههم میریخت.
یک روز عراقیها ریختند در یکی از آسایشگاهها که بچهها را بزنند. صدای ناله و ضجهای بود که از آنها بلند میشد و ماهم هیچ کاری نمیتوانستیم بکنیم. یکی از سختترین ساعتهای اسارت برای من همان شب بود. واقعاً شکنجۀ روحی بود.».
بعد از هشت سال زیرآسمان شب قدم زدیم
سال ۱۳۶۷ بالأخره ایران و عراق آتشبس اعلام میکنند و قطعنامۀ ۵۹۸ از سوی ما پذیرفته میشود. اما بند ۳ قطعنامه که مربوط به تبادل و آزادی اسرا بود، دو سال بعد اجرا میشود.
خبر که رسید ایران قطعنامه را پذیرفته است، بیشتر از اینکه بچهها خوشحال شوند، ناراحت شدند. بهویژه با آن تعبیری که امام خمینی (ره) از آن کرده بود. دلمان میخواست که در میدان جنگ برنده و بازنده معلوم شود.
عراقیها که ما را میدیدند، میگفتند که شما دیوانه هستید. جنگ تمام شده و شما ناراحتید؟ این امید در بچهها زنده شد که آزاد میشویم. آخر تاقبل از آن، بهویژه آن اوایل اسارت برای خودمان اینطور تعیین میکردیم که باتوجه به فلان اتفاق دوماه دیگر آزاد میشویم.
بعد که نمیشد، دوباره دوماه دیگر تمدید میکردیم. این جریان ادامه داشت تا اینکه یکسال یکسال جلو میرفتیم و میگفتیم امسال نه، سال دیگر. از یک جایی به بعد دیگر بیخیال این موضوع شدیم. تا اینکه ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ خبردادند که اسرای موصل یک آزاد شدند.
حساب و کتاب کردیم، دیدیم که بیست و نهم نوبت ماست و همینطور هم شد. یادم هست که شب آخر دیگر درها را قفل نکردند و ما آزادانه بیرون میآمدیم و بعد از هشت سال، آن اولین شبی بود که زیرآسمان قدم میزدیم. شام هم به ما ماهی دادند و صبح روانۀ مرز شدیم.».
او ادامه میدهد: «به اسلامآباد که رسیدیم شمارهخانهمان را به یکی از دوستانم دادم تا زنگ بزند و خبر بدهد. وقتی آمدیم تهران، نمیدانم یک سکه از کجا پیدا کردم و به خانهمان تلفن زدم.
پدرم که گوشی را برداشت، گفتم منزل کتابدار. گفتند بله. من هم گفتم که شما حاج آقای کتابدار هستید دیگر. ایشان باز پاسخ دادند بله. من هم گفتم پدرجان من مجیدم.
صدای جیغ و داد کسانی را که در خانهمان جمع شده بودند، میشنیدم. گوشی تلفن را دست همه میدادند تا من با آنها صحبت کنم.». کتابدار میگوید: «زندگیام که به روال عادی برگشت، در سپاه مشغول به کار شدم و همزمان درسم را هم ادامه دادم و کارشناسی زبان انگلیسی قبول شدم.
بعد هم کارشناسیارشد فقه و حقوق گرفتم و الان هم دکتری را تمام کردهام و مشغول دفاع از پایاننامهام هستم.».
*این گزارش ۲۲ مرداد ۱۳۹۶ در شماره ۲۵۷ شهرآرامحله منطقه سه چاپ شده است.