کد خبر: ۷۰۸۶
۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
۳۵ سال خیرخواهی بانوی میانسال شهرک شهید رجایی

۳۵ سال خیرخواهی بانوی میانسال شهرک شهید رجایی

خانه صدیقه خانم بیشتر ایام سال شلوغ است. بستگی به ماه و مناسبت آن دارد که فصل عروسی‌ها باشد و وقت تهیه جهیزیه یا نزدیک ماه مبارک.

 در زمانه‌ای که بدبودن و بدگفتن و بددیدن رسم شده است و انتظاری از کسی به لحاظ مهربانی نمی‌رود و اگر اتفاق هم بیفتد کم و ناچیز و نادر است، در روزگاری که تکرار و تکرار هر روزه ندیدن و دوربودن و با هم نبودن عادت می‌شود، در هنگامه‌ای که نیکی‌کردن بدون چشمداشت، دارد کم‌کم رنگ می‌بازد، هنوز هستند افرادی که نیکی و امید را زنده نگه‌داشته‌اند. 

آن‌هایی که همراهی‌هایشان را بی‌هیچ چشمداشتی با آدم قسمت می‌کنند. آدم‌هایی که بی‌منت می‌بخشند و بی هیچ مواجب و منتی دستی را برای بلندشدن می‌گیرند. گاهی در خانه همسایه را برای حال و احوال و گپ و گفتی می‌کوبند و زندگی را، خوب زندگی کردن را، فقط و فقط برای خودشان نمی‌خواهند.

قبول داریم روزگار بد و سختی است، اما اگر تمرین کنیم به خوب دیدن و خوب بودن، خوب‌ها هم کم نیستند. برای همه این‌ها شاهد و دلیل داریم می‌توانید همراه ما در دل محله‌ای همین نزدیکی باشید و میهمان خانواده‌ای در شهرک شهید رجایی.

پدر خانواده رزمنده است و مدافع حریم حرم و هنوز هم بین سوریه و ایران در رفت و آمد است و زن، خانه‌دار و فعال فرهنگی و پیشتاز در فعالیت‌های خیر محله، است.

 صدیقه هروی‌نژاد میانسال است، خونگرم و مهربان. اهالی محله او را خوب می‌شناسند. خانه‌شان بیشتر ایام سال شلوغ است. بستگی به ماه و مناسبت آن دارد که فصل عروسی‌ها باشد و وقت تهیه جهیزیه یا نزدیک ماه مبارک و بسیج‌شدن برای توزیع بسته‌های غذایی برای آن‌ها که تنگدست‌ترند و آبرودار ...

رفاقت عمیقی بین زن‌های محله است که او را در روز‌های سخت تنها نگذاشته‌اند. اصلش هم همین است به قول او یک دست صدا ندارد. برای انجام برخی کار‌ها از خانواده‌اش کمک می‌گیرد؛ از خواهر گرفته تا همسر برادر شهیدش. اما از حق نگذریم دیگران هم تنهایش نگذاشته‌اند. در روز‌هایی که اتفاقی می‌افتد و نیاز همراهی یا همدلی است خیلی از اهالی و همسایه‌ها برای کمک‌کردن پیش‌قدم می‌شوند حالا هر کسی براساس وسع و توانی که دارد.

۴۰ سال کمتر ساکن همین محله‌اند با اتفاق‌های ریز و درشتی که اهالی پای همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش بوده و هستند. اما اینکه یک نفر بخواهد از زندگی‌اش برای همراهی با دیگران بزند و به عبارتی عمرش را وقف مردم کند خیلی است. می‌گوید: «این‌ها را از برادرم یاد گرفته‌ام» و انگشت اشاره‌اش را می‌گیرد به سمت قاب عکسی که یاد غلام‌عباس هروی‌نژاد را برایش زنده نگه داشته است.

کوتاه و خلاصه می‌گوید: «تنها برادرم بود و در عملیات کربلای ۴ رفت و به آرزویش رسید. من هم شبیه او طالب شهادتم. اما فکر نکنم روزی و قسمت من باشد.»

در سنگر خدمت مردم

خانم هروی‌نژاد با مکثی کوتاه ادامه می‌دهد: «شاید به آن درجه نرسم، اما تا تیغم برش داشته باشد دیگر سنگر‌ها را خالی نمی‌گذارم.» او نماینده بانوان در «مجمع خادمین ائمه اطهار» پایگاه مسجد ائمه اطهار (ع) است و رابط بهداشت محله.

اما سابقه فعالیت‌های نیکوکارانه‌اش پر و پیمان‌تر از این حرف‌هاست. سال‌های سال است در دیگر پایگاه‌ها هم فعالیت داشته است. جنس کار او و همسرش کمک به نیازمندان است. شناسایی آن‌ها در محله کار سختی نیست. «وقتی برای کاری اراده کنی و مصمم باشی خدا راهش را پیش پایت می‌گذارد. نیاز به تحقیق و پرسش و جست‌وجو نیست همه چیز را خودش درست می‌کند.»

یادش از چند وقت گذشته می‌افتد. «یک روز در مسیر چشمم به خانه کلنگی و کوچکی افتاد که سقفش در حال ریزش بود. کنجکاو شده بودم بدانم ساکنان آن چه کسانی هستند. برای رفتن و نرفتن به آن خانه مردد بودم، به بهانه‌ای در زدم و داخل شدم.

منزل متعلق به پیرمرد و پیرزنی بیمار بود که کسی را نداشتند و نمی‌دانستند برای نگرانی پایین‌آمدن سقف چه باید بکنند. آن لحظه چیزی به آن‌ها نگفتم به خانه که برگشتم اولین کار تماس با خواهرم بود و در جریان گذاشتن او از این ماجرا، موضوع را که فهمید برای کمک اعلام آمادگی کرد.

چند روز بعد تجهیزات ایزوگام فراهم بود. درست یک هفته بعد از آن باران شدیدی گرفت و خیالم راحت بود که پیرمرد و پیرزن نگرانی ندارند. حالا هر دفعه که از جلو منزل آن‌ها رد می‌شوم حس خوشایندی دارم.»

از دل و جان مایه می‌گذارند

باور عجیبی دارد «تا زمانی که دستی برای کمک‌کردن هست هیچ کاری روی زمین نمی‌ماند.»

قاطع و با تأکید می‌گوید: «نه اینکه فکر کنید این موضوع مربوط به حالاست. آدم‌های این محله از همان گذشته زنجیروار به هم متصل‌اند و هوای همدیگر را دارند.»

 بعد ناخودآگاه یادش از روز‌های سخت دفاع مقدس می‌آید: «جنگ که شروع شد زن‌های همین محله دور هم می‌نشستیم و کیسه کیسه پسته مغز می‌کردیم و بعد با دستمزدش کاموا می‌خریدیم و می‌نشستیم پای بافتن رج به رج. صبح تا شب کلاه می‌بافتیم، شال‌گردن، لباس گرم و هر چیزی که فکرش را بکنید.

گاه اتفاق می‌افتاد بعضی‌ها صبح تا شب هم پای کار بمانند و لب به چیزی نزنند، اما چشم‌هایشان از اشتیاق خدمت به رزمندگانی که پدر، برادر همسایه و دور و نزدیکشان بودند یا شاید هم غریبه می‌درخشید.»

آن‌ها که خوش‌ذوق‌تر بودند و حوصله بیشتری داشتند یک «خدا قوت دلاور و رزمنده» هم با وسواس روی لباس نقش می‌انداختند تا  دست هر کسی می‌رسد خستگی جنگ برایش کمرنگ‌تر شود؛ و باز تعریف می‌کند: «اولین کسانی که برای کمک به زلزله‌زدگان کرمانشاه بسیج شدند همین مردم محروم بودند.

کسی باورش نمی‌شود دلسوزی و مهربانی این آدم‌ها که خودشان شاید لنگ نان شبشان باشند تا این اندازه باشد. اینکه وقت کمک‌کردن که می‌شود همه از دل و جان مایه می‌گذارند.»

یادش از همین جریان چند وقت گذشته می‌آید. «یک روز بعد حادثه کرمانشاه حیاط ما پر از پتو و لباس نو بود که اهالی آورده بودند و همه بسته‌بندی و فرستاده شد. در جریان این کمک‌ها اتفاق‌های زیادی می‌افتد که آدم را به زندگی امیدوارتر می‌کند اینکه مثلا تازه‌عروسی که خودش نیازمند است و به‌سختی ضروریات زندگی مشترکش را جفت‌وجور کرده است از پتوی جهیزیه‌اش  چشم می‌پوشد با این استدلال که واجب‌تر از واجب هم هست.»

 

 نوعرسانی که به خانه بخت رفته‌اند

کمک‌کردن برایش مهم است، اما حفظ آبرو اهمیتش از آن هم بالاتر است. در بین خانواده‌های نیازمند نوعروسانی هستند که به‌دلیل مشکل مالی خانواده‌هایشان از تهیه جهیزیه ناتوان هستند.

اما خدا گره‌ها را همیشه باز می‌کند به همین خاطر خیلی زود وسایل جفت‌وجور شده و با عروس آبرومندانه خانه بخت رفته‌اند همه این‌ها با حفظ آبرو بوده است بی‌آنکه کسی بویی ببرد این جهیزیه مال کدام دختر است.

نمی‌دانید چه حسی دارد آدم شب که قرار است سر روی زمین بگذارد خیالش راحت باشد نوعروسی دغدغه و نگرانی شروع زندگی مشترکش را ندارد و با خیال راحت می‌خوابد.

همسرم پشتیبانم است

می‌گوید: «همسرم حامی و پشتیبانم است و اشاره می‌کند به حیاط کوچک و جمع‌وجورشان که بعضی وقت‌ها که زمان توزیع اقلام است جا برای راه‌رفتن هم ندارد، اما مدارای همسرم ببینید تاکجاست.

یک روز از ایام شلوغ‌کاری بود. بسته‌ها گله به گله کنار حیاط بودند و می‌خواستیم به خانواده‌های نیازمند برای دریافت بسته‌شان اطلاع بدهیم، اما او خواست نشانی‌ها را یک به یک روی بسته نوشته تا به دست صاحبشان برساند، می‌گفت: شاید وسیله آمدن نداشته باشند و برایشان سخت باشد.»

می‌گوید: «مدیون این مردم خوب و باصفا هستم که همیشه پای کار بوده‌اند و هیچ‌وقت کم نگذاشته‌اند. این اهالی نشان داده‌اند برای آن‌ها هم هیچ چیز لذت‌بخش‌تر از گریه شوق مادر نوعروسی نیست که برای تهیه جهیزیه دخترش مستأصل مانده بود.»

باز هم معتقد است یک دست صدا ندارد به‌ویژه در کار خیر و دوباره همان حرفش را تکرار می‌کند: مدیون مردم خوب و باصفا هستم.



این گزارش دوشنبه  ۱۰ دی ۱۳۹۷ در شماره ۳۲۱ شهرآرامحله منطقه ۶ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام