کد خبر: ۱۵۶۲۳
۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
محبوبه گلکار

هنوز بوی حلیم کوچه بنی‌هاشم ۴ در خاطره محبوبه خانم زنده است

محبوبه گلکار می‌گوید: خانه‌مان را که به بنی‌هاشم۴ آوردیم، خیلی زود با همسایه‌ها آشنا شدیم. یکی از همسایه‌ها مرحوم نصرتی بود که با خانواده‌اش رفت‌و‌آمد داشتیم. او در دهه‌۷۰، شب‌های تاسوعا کوچه را فرش می‌کرد و در پایان مراسم، با حلیم از عزاداران پذیرایی می‌کرد.

دوره کودکی‌اش در محله کوی کارگران گذشت و نوجوان بود که به همراه خانواده‌اش ساکن محله هفده‌شهریور شدند. برای محبوبه گلکار کوچه‌پس‌کوچه‌های خیابان بنی‌هاشم پر از خاطره است. خاطراتی که هنوز بعد از سال‌ها و در چهل ویک سالگی، با به‌یادآوردنش برق شادی در چشمانش دیده می‌شود. همین شد که راه افتادیم. در کوچه‌های بنی‌هاشم و موسی‌بن‌جعفر (ع) قدم زدیم و هر بار که به گوشه‌ای می‌رسیدیم، خاطره‌ای از سال‌های کودکی محبوبه‌خانم در ذهنش یادآوری شد.

اولین خانه‌مان در بنی‌هاشم‌۱۴ بود. روبه‌رویمان، کوچه موسی‌بن‌جعفر ۱۱ و نانوایی قرار داشت، گاهی من یا یکی از خواهرهایم به نانوایی می‌رفتیم. همین مسیر کوتاه برای ما کلی لذت داشت. وقتی با نان به خانه برمی‌گشتیم، مادرم با یک خوراکی خوشمزه از ما تشکر می‌کرد.

 

محبوبه گلکار

کلاس سوم دبستان در مدرسه شهید کامیاب بودم. یک روز در مسیر برگشت به خانه متوجه شدم چادر به سر ندارم. بیشتر راه را آمده بودم. به‌ناچار با همان وضع، به خانه برگشتم. تمام مسیر معذب بودم و فکر می‌کردم همه نگاهم می‌کنند. روز بعد، یک چادر دیگر سرم کردم و به مدرسه رفتم. وقتی رسیدم، دیدم دوستانم چادرم را پیدا کرده‌اند.

 

محبوبه گلکار

وقتی خانه‌مان را به بنی‌هاشم۴ آوردیم، خیلی زود با همسایه‌ها آشنا شدیم. یکی از همسایه‌ها مرحوم نصرتی بود که با خانواده‌اش رفت‌و‌آمد داشتیم. او در دهه‌۷۰، شب‌های تاسوعا کوچه را فرش می‌کرد. مراسم روضه که تمام می‌شد، با حلیم از عزاداران پذیرایی می‌کرد.

 

محبوبه گلکار

خواهر بزرگ‌ترم در مدرسه راهنمایی شاهد۲۹ درس می‌خواند. یک روز قرار بود دانش‌آموزان را به موزه آستان قدس ببرند. مادرم از کادر مدرسه خواست که من را هم با خودشان ببرند. بالاخره من هم همراه دانش‌آموزان راهی موزه شدم. آن روز با دوستان خواهرم دوست شدم.

 

محبوبه گلکار

حسینیه جوادالائمه (ع) یکی دیگر از پاتوق‌های کودکی‌مان بود. اوایل همراه مادرم به مراسم می‌رفتیم، اما کم‌کم با دختر‌های دیگر دوست شدم و خودم هم در پذیرایی و کار‌های مراسم کمک می‌کردم. دوستی‌های آن روز‌ها تا سال‌های جوانی ادامه پیدا کرد.

 

محبوبه گلکار

تابستان بود و در حیاط خانه با خواهر کوچک‌ترم بازی می‌کردم. سنگ کوچکی برداشتم و بدون اینکه قصد آسیب‌زدن داشته باشم، آن را به‌سمت بالا پرتاب کردم. سنگ به سر خواهرم خورد و سرش شکست. با دیدن آن اتفاق از ترس مادر، کیف مدرسه‌ام را برداشتم و یک ساعت زودتر راهی مدرسه شدم. وقتی برگشتم، دیدم سر خواهرم را بانداژ کرده‌اند. هنوز گاهی به‌شوخی از آن روز یاد می‌کند.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام