برادران ابارشی همیشه کنار هم بودند حتی در شهادت
دفاع مقدس و تحمل جنگی هشتساله به عنوان سند استقامت و پایداری ایرانیان، در صحیفه تاریخ و خاطره زمان ثبت و ضبط شده است. شهادتطلبی ریشه در اسلام و قرآن دارد و ملتی که شهادت را سعادت دانست، ملتی پیروز است. امروز خانواده شهدا، شاهدان زنده نمادهای افتخار جنگ یعنی شهیدان هستند. این بار نیز با یکی دیگر از خانوادههای شهدای محله (رضاشهر) گفتگو میکنیم.
محمد ابارشی، پدر شهیدان علیاصغر و محمدرضا ابارشی است که هنوز هم بعد از گذشت بیش از چهل سال از شهادت فرزندانش با یادآوری خاطرات آنان چشمانی اشکبار دارد. با این وجود او از فرزندان شهیدش میگوید.
عشق به کار و عبادت
شهید علیاصغر ابارشی سال۱۳۴۱ در یکی از نواحی اطراف مشهد به دنیا میآید و تحت تربیت خانوادهای مذهبی و دیندار قرار میگیرد. علیاصغر در سنین خردسالی نماز و قرآن خواندن را از پدربزرگ خود میآموزد.
او با علاقه زیاد همراه پدر یا پدربزرگ خود به حرم امام رضا (ع) میرود و در پنجسالگی در جلسات قرآن حرم رضوی شرکت میکند و با گرفتن هدیه، تشویق میشود و شیرینی خاطره زیارت را دوچندان میکند.
به اصرار خود علیاصغر است که در همان سنین کودکی برای شاگردی، در مغازه یخچالسازی مشغول میشود و از همان زمان مقداری از پول شاگردی را به نیازمندانی که میشناسد، میدهد و بقیه پول را نیز صرف مخارج مدرسه میکند.
ماجرای ننهرسول
پدر شهید با اشاره به صفت بخشندگی که علیاصغر در برابر فقرا داشت، میگوید: به نظر من این بخشندگی او ذاتی بود، چون در همان خردسالی زمانی که به او شکلات یا غذایی میدادیم، او مقداری از این غذا را به کودکی که در کنارش بود، میداد و حتی اجازه میداد که دیگر کودکان از اسباببازیهایاش استفاده کنند. این صفت خوب در طول زندگی علیاصغر وجود داشت، اما ما بعد از شهادتش متوجه ماجرا شدیم.
درست چند روز بعد از شهادت علیاصغر، پیرزن فقیری به خانه ما آمد و سراغ علیاصغر را گرفت. مادرشهید از پیرزن پرسید: شما از کجا علیاصغر را میشناسید؟
پیرزن گفت: شما چکارهاش هستید؟
همسرم گفت: من مادرش هستم.
پیرزن درحالیکه گریه میکرد، گفت: من پیرزن فقیری هستم که کسوکاری ندارم. چند سال قبل در یک تابستان گرم به مغازه یخچالفروشی رفتم. من به او گفتم: پسرم! یخچال من خراب شده است. پول تعمیرش را هم ندارم. میتوانی آن را رایگان تعمیر کنی؟
شاگرد مغازه (علیاصغر) با خوشحالی گفت: بله، مادر! من یخچال شما را تعمیر میکنم.
من شاگرد مغازه را به خانه آوردم. او با دیدن یخچال فوری کار خود را شروع کرد و بعد از تعمیر آن بدون آنکه دستمزدی بگیرد، از خانه بیرون آمد. بعد از این ماجرا هرچند وقت یکبار علیاصغر به خانه ما سر میزد و هربار نیز پول یا مواد خوراکی برای من و همسرم میآورد. روزی هم که برای رفتن به جبهه میرفت، به دیدن من آمد و از من خداحافظی کرد.
امروز نیز همینطور که در حال رفتن بودم، ناگهان چشمم به عکسی که بر روی دیوار بود، افتاد. نوشته بود: شهید علیاصغر ابارشی، فورا او را شناختم. به همین دلیل پرسانپرسان سوال کردم تا شما را پیدا کردم.
من پسر ندارم، اما علیاصغر برای من مثل پسر نداشتهام بود. او تا جایی که میتوانست، به من و شوهر پیرم کمک میکرد. من به شما تبریک میگویم به خاطر این پسرخوبی که تربیت کردهاید. امروز با دیدن عکس او فکر کردم که پسر خودم به شهادت رسیده است.
شرکت در فعالیتهای ضدرژیم
علیاصغر ابارشی بعد از پایان دوره دبستان وارد مقطع راهنمایی میشود. در این زمان است که زمزمههای براندازی حکومت و فعالیتهای ضدرژیم به صورت جستهوگریخته پا میگیرد و علیاصغر نیز توسط یکی از مشتریها با یکگروه انقلابی آشنا میشود.
پدر شهید که این جریان آشنایی را از زبان علیاصغر شنیده است، در اینباره میگوید: یکروز که علیاصغر در مغازه یخچالسازی مشغول به کار بوده، مردی هراسان و سراسیمه وارد مغازه میشود و از علیاصغر میخواهد که کیف او را در جایی مخفی کند. مرد هراسان بلافاصله از مغازه خارج میشود.
علیاصغر نیز که در آن زمان ۱۲ سال دارد، هنگام غروب کیف را به خانه میبرد. زمانی که کیف را باز میکند، اعلامیهها و عکس امام را مشاهده میکند. بلافاصله متوجه حساسیت موضوع شده و کیف را در زیرزمین خانه مخفی میکند.
روز بعد که به مغازه میرود، چند مامور ساواک تمام مغازه را برای یافتن کیف زیرورو میکنند و در پایان که چیزی پیدا نمیکنند، به صاحب مغازه میگویند: دیروز یک خرابکار (انقلابی) که تحت تعقیب بوده، به این محله وارد شده است.
او چند اعلامیه نیز به همراه داشته است، اما زمانی که ماموران دستگیرش کردند، اعلامیهها را پیدا نکردند. احتمالا آنها را در یکی از مغازهها گذاشته است. اگر آن اعلامیهها را پیدا کنی و به ما بدهی، مژدگانی خوبی میگیری.
علیاصغر تازه با شنیدن این کلمات متوجه موضوع میشود و زمانی که صاحب مغازه از او سوالاتی درباره این فرد و کیفش میکند، هیچ حرفی نمیزند.
چندهفته از این ماجرا میگذرد که سرانجام مردی به مغازه یخچالسازی میآید و با دیدن علیاصغر او را شناسایی میکند و به کناری کشیده و میگوید: من برادر همان فردی هستم که چندماه قبل به اینجا آمد و کیفی به تو داد.
علیاصغر ابتدا انکار میکند و حرفی نمیزند تا اینکه مرد غریبه تمام مشخصات ظاهری برادر و لوازم داخل کیف را بیان میکند. در پایان هم قسم میخورد که حقیقت را میگوید.
در این زمان است که علیاصغر خودش را معرفی میکند.
مرد غریبه نیز با اشاره به ماجرای آن روز میگوید: آن مرد برادر من بود. اگر ماموران آن اعلامیهها را پیدا میکردند، تا آخر عمر باید توی زندان آب خنک میخورد، اما چون مدرکی پیدا نکردهاند، مجبور هستند او را آزاد کنند.
من به اینجا آمدم تا از تو تشکر کنم و از تو بخواهم که آن اعلامیهها را به من تحویل دهی. همین اتفاق ساده باعث آشنایی و ارتباط علیاصغر با یک گروه مبارز و انقلابی میشود و در ادامه علیاصغر مامور شعارنویسی و پخش اعلامیه در محله و مدرسه میشود.
پدر شهید با اشاره به فعالیتهای انقلابی فرزندش میگوید: در یکی از روزها هنگامی که زنگ آخر مدرسه را میزنند، علیاصغر مشغول نوشتن شعار بر روی تختهسیاه کلاسها میشود. زمانی که قصد بیرون آمدن از مدرسه را دارد، متوجه میشود که درِ سالن مدرسه قفل شده است.
از طرف دیگر هم هرکاری میکند که راه فراری پیدا کند، موفق نمیشود. به همین دلیل بیسروصدا در گوشه کلاس میخوابد. از طرف دیگر ما نیز در خانه نگران علیاصغر بودیم که چرا نیامد. برادرش (شهید محمدرضا) که از موضوع خبر داشت، به من گفت: حتما علیاصغر در مدرسه مانده است.
بعد از آن هم به طور مفصل ماجرا را توضیح داد. من و محمدرضا به مدرسه رفتیم و بعد از بیدار کردن بابای مدرسه از او خواستیم که در مدرسه را باز کند. وارد مدرسه شدیم و سرانجام علیاصغر را در حالی که بر روی صندلی خوابیده بود، پیدا کردیم و او را به خانه بردیم.
علیاصغر بعد از این ماجرا با احتیاط بیشتری به فعالیتهای انقلابی خود ادامه میدهد و تا پیروزی انقلاب از این فعالیتها دست نمیکشد.
شرکت در جبهه و شهادت
علیاصغر ابارشی همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان یکی از اعضای فعال پایگاه بسیج مسجد المهدی مراقبت و حفاظت محله را بر عهده میگیرد و با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه ایلام غرب میرود و با شرکت در چندعملیات، رشادتهای زیادی از خود نشان میدهد و تعدادی از منافقان و افراد گمراه را به طرف انقلاب میکشاند.
حتی در یکی از همین عملیاتها با شلیک یکگلوله توپ دچار موج انفجار شده و بلافاصله به بیمارستان منتقل میشود، اما او که طاقت ماندن در بیمارستان را ندارد، به منطقه برمیگردد. در این زمان است که با طراحی یکنقشه خیانتآمیز، علیاصغر و همراهانش به مسلخ شهادت میروند.
پدر شهید درباره نحوه شهادت فرزندش میگوید: چندروز بعد از مجروحیت به او خبر میدهند که اوضاع در کردستان آشفته است. او هم بلافاصله خود را به کردستان میرساند. در سال۱۳۶۰ کردستان وضعیت آشفتهای داشت و تعدادی از منافقان در منطقه علیه انقلاب فعالیت میکردند.
در یکی از همین روزها به علیاصغر و چند نفر دیگر از سربازان ماموریت داده میشود که برای پاکسازی منطقهای در سردشت به آنجا بروند. آنها به طرف آن منطقه حرکت میکنند، اما زمانی که به آنجا میرسند، اوضاع را آرام مییابند.
هنگام غروب فرمانده گروه به بهانه اینکه باید به عقب برگردد، از آنها جدا شده و با خودرو بازمیگردد. یکساعت بعد از این ماجرا منافقان به آنها حمله کرده و بعد از یک درگیری طولانی، علیاصغر و دوتن از دوستانش به دلیل نبود مهمات دستگیر میشوند. منافقان آنها را با خود میبرند.
صبح روز بعد که نیروهای ایرانی از ماجرا آگاه میشوند، با هلیکوپتر محل را بررسی میکنند و سرانجام جنازه آنها را درحالیکه بهشدت شکنجه شده بودند، پیدا میکنند. بعدها معلوم میشود که این یک توطئه و نقشه شوم برای دستگیری علیاصغر و رفقایش بوده است. منافقان میخواستند با این کار باعث ترس و وحشت در منطقه بشوند، اما با ورود سردار محمود کاوه، نقشه آنان خنثی شد و کردستان به دست رزمندگان اسلام افتاد.
رفاقت دو برادر
شهید محمدرضا ابارشی سال۱۳۴۳ در مشهد به دنیا میآید. او برادر کوچکتر شهید علیاصغر ابارشی است و بیشتر روزها و ماههای زندگی خود را با او گذرانده است. آن دو علاوه بر برادر، دو رفیق صمیمی و همراه هم بودند، حتی تا مرز شهادت.
هنگامی که علیاصغر در مدرسه گیر افتاده بود، این محمدرضا بود که جریان را به ما اطلاع داد
پدر شهید با اشاره به وابستگی شدید این دوبرادر میگوید: علیاصغر و محمدرضا برادر پشت سر هم بودند و محمدرضا بیشتر رفتارهای خود را از او آموخته بود. این رفاقت تا جایی بود که زمانی که علیاصغر مشغول کار یخچالسازی شد، محمدرضا هم درخواست کرد که با او همراه شود و هردو در یک مغازه مشغول به کار شدند.
حتی زمانی هم که علیاصغر وارد فعالیتهای انقلابی شد، محمدرضا جزو یاران نزدیک او بود. هنگامی که علیاصغر در مدرسه گیر افتاده بود، این محمدرضا بود که جریان را به ما اطلاع داد. او بارها در نوشتن شعار و پخش اعلامیه با برادر خود همراه شده بود.
پدر شهید با اشاره به وجود خصوصیات اخلاقی مشترک بین این دوبرادر میگوید: او نیز مانند برادرش مهربان و بخشنده بود. یک روز یکی از مشتریها به مغازه آمده بود. یک قطعه از یخچالش سوخته بود که در بازار نایاب بود. به همین دلیل یخچال تعمیرنشدنی بود.
اگر این قطعه پیدا نمیشد، باید یخچال را دور میانداختند. محمدرضا که موضوع را فهمیده بود، بلافاصله بر موتور سوار شد و از مغازه بیرون رفت. بعدازظهر که برگشت، قطعه سوخته را نیز با خود آورد.
مشتری با دیدن این فداکاری از او تشکر کرد و از اینکه مجبور نبود یخچالش را بیرون بیندازد، خیلی خوشحال شده بود. محمدرضا هم مانند برادرش همیشه مقداری از پول شاگردی خود را به فقرا و مساکین میداد، درحالیکه خودش محتاج همان پول بود. او حتی در هنگام سربازی نیز کار میکرد و اعتقاد چندانی به تفریح و گردش نداشت.
رفتن به جبهه و شهادت
محمدرضا بعد از شهادت برادرش علیاصغر با وجود مخالفت خانواده اصرار زیادی داشت که به جبهه برود، اما به دلیل راضی نبودن مادر موضوع رفتن به جبهه را تا مدتی مطرح نمیکرد. شهادت و دوری برادر او را بیتاب کرده بود، به همین دلیل با مادر صحبت میکند و از او میخواهد که اجازه رفتن به جبهه را به او بدهد.
پدر شهید در پایان میگوید: یکروز محمدرضا به دیدن من و مادرش آمد و بعد از بیان رفاقت و وابستگی که بین او و برادر شهیدش وجود داشت، گفت: از وقتی که علیاصغر شهید شده است، من دیگر طاقت تنهایی ندارم. من به علیاصغر قول دادم که تا آخرین روز زندگی همراه او باشم.
از شما خواهش میکنم به من اجازه بدهید که به جبهه بروم. ما با شنیدن این حرفها متوجه علاقه و عشق او به برادرش شدیم و موافقت خودمان را اعلام کردیم. روز بعد محمدرضا با بدرقه خانواده به جبهه کردستان رفت و بعد از چندماه هنگامی که برای یک عملیات شناسایی رفته بود، با اصابت تیر به شهادت رسید.
فاطمه ابارشی، خواهر شهید، با بیان آخرین خاطره شهید میگوید: چند روز به عید نوروز مانده بود که پستچی یک پاکت آورد. درون آن تعدادی کارتپستال بود که محمدرضا فرستاده و سال نو را تبریک گفته بود.
در نامه جداگانهای نیز نوشته بود: از طرف من عید نوروز را به همه خانواده تبریک بگویید. امسال عید نوروز در جبهه خیلی خوش میگذرد؛ هفتسین جبهه دیدنی است. هنوز چند روز از رسیدن کارتپستالها نگذشته بود که خبر شهادت محمدرضا را برای ما آوردند.
* این گزارش چهارشنبه، ۲۵ تیر ۹۳ در شماره ۱۰۹ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.
