شهید - صفحه 19

سردار شهید حمیدرضا طیاری در روز ولادت امام رضا(ع) به دنیا آمد. هرجا نیاز به نیرو بود، آماده‌به‌خدمت بود و برایش فرقی نمی‌کرد؛ کردستان، گنبد، تایباد، خوزستان و... برای شهید مهم ایران بود.
شهید صابر زمانی هرسال تاسوعا و عاشورا را در حرم می‌گذراند و آن سال هم تاسوعا به همراه همسر و پسر دو ساله‌اش حرم رفته بودند؛ روز عاشورا، اما انگار می‌دانست قرار است اتفاقی بیفتد، تنهای تنها رفت.
سردار مجید ایافت که در بیش از ۶۰ عملیات درون‌مرزی و برون‌مرزی حضور داشت و دوشادوش سرداران شهید کاوه، شوشتری و... به مقابله با دشمن پرداخت. ۱۴ اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۳ دعوت حق را لبیک گفت.
زمانی‌که پدر شهید شد، زهرا دوسال داشت؛ او هنوز هم همان باور کودکانه‌اش را دارد و منتظر است بابا از جبهه بر‌گردد، با اینکه ۳۶‌بهار و زمستان رفته است و خبری از شهید اصلیان نشده است.
پیکر شهید احمد جهانی، پس از یازده سال بی‌خبری خانواده سال ۷۸ همراه با کاروان «حرم تا حرم» به مشهد بازگشت و به خانواده اش که حالا ساکن محله استتادیوسفی هستند، تحویل شد.
عصمت‌نوربخش می‌گوید: بعد‌ها فهمیدم که گروهی به سرکردگی زنی از کوموله‌ها به محمدجواد و دوستانش حمله کرده و با تیر‌اندازی آنها را شهید کرده‌اند. آنها حتی به وسایل پسرم هم رحم نکرده بودند.
سال‌هاست که تابلوی «شهیدمحمد قربانی» در یکی از خیابان‌های محله امام‌هادی (ع) دیده می‌شود، او از اولین شهدای این محله بوده است.
شهید محمدحسن به قول مادرش مثل جوان‌های امروزی نبود. اصلا بچه‌های آن سال‌ها انگار که ره صد‌ساله را یک‌شبه رفته باشند، در شانزده‌سالگی یک مرد چهل‌ساله کامل بودند.
سردار شهیدغلامرضا سمائی، از پیش‌کسوتان دفاع مقدس است که پنجم آبان ۱۳۹۵ در سوریه به درجه رفیع شهادت رسید.
 پدر شهید محمدصادق غفاریان می‌گوید: من نمی‌خواستم مالی از شهید بگیرم، گفتم مال خودش برای خودش بماند و بقیه را هم من به او می‌بخشم؛ خانه را به اسم او وقف کردیم تا مجتمع فرهنگی احداث شود.
محمدعلی غفاریان در زیرزمین خانه‌اش، دو دستگاه تکثیر داشت که اعلامیه‌ها را با آنها، چاپ و توسط پسرش محمدصادق و دوستانش بین مردم توزیع می‌کرد. خانواده غفاریان، یکی از ۲۰ خانواده‌فعال انقلابی در مشهد بود.
شهید کاظم دهقانی کوچک‌مرد بزرگی که یک روز بند پوتین‌هایش را محکم بست و از دل محله چهاربرج رفت تا تنها چند ماه بعد و درست شب عید سال ۶۱ پیکر دو‌نیم‌شده‌اش به خانه برگشت.
«مهری زارع» نوجوانی بود که در دوازده‌سالگی، کلمه «شهید» را به نام خانوادگی‌اش الصاق کرد، او ۹ دی ۵۷ در راهپیمایی‌های مشهد در راه نجات دوستش شهید شد.
چادر الهه بین چرخ‌های تانک گیر کرده بود و او را تا مسافتی با خودش می‌کشاند. مریم هم داخل جوی آب افتاده و دست‌وپایش شکسته بود. الهه چندروز بعد شهید شد.
شهید غلامحسین رئوف‌مبینی قوانین خاصی در زندگی داشت. اهل کوه‌نوردی بود و با بزرگانی مانند عباس جعفری برای کوه‌نوردی همراهی می‌کرد. جمعه‌هایش برای صله ارحام بود. بیشتر روز‌ها را روزه بود.
برادر شهیدان موسوی می‌گوید که از سیدعلی پلاک و استخوانی و از سیدمحمد‌اسماعیل جنازه‌ای با پهلوی شکافته آوردند.
سال‌های‌۱۳۶۳ و ۱۳۶۵ خاطرات تلخی را در ذهن خانواده رفیع‌زاده حک کرده است؛ خاطراتی که با گذشت ۳۰ سال هنوز هم اشک را بر گونه‌های خواهر شهید جاری می‌کند.
اصغر آخوند قرقی می‌گوید: من هفت‌خواهر داشتم و پنج برادر. در زمان جنگ از بین ما چهار برادر راهی جبهه شدیم که یکی‌مان، یعنی اکبر جانباز شیمیایی شد و دوتایمان هم به شهادت رسیدند.
خانه ما در حاشیه بولوار راه‌آهن بود. جمعیت بسیاری از پاسداران و بسیجیان که آماده اعزام به جبهه و منتظر آمدن قطار بودند، کنار بولوار نشسته بودند. برای همه‌شان چای درست کردیم.
پدر شهیدان علی‌اکبر، حمیدرضا و حسین دهنوی به فرزندان شهیدش پیوست. او تا آخرین نفس‌های نودوهفت‌سالگی‌اش از اصول و آرمان‌هایش دست نکشید.