کد خبر: ۱۵۴۷۹
۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۵:۲۵
ربابه شمقدری

روایت ربابه خانم از چند نسل مبارزه خانواده شمقدری

ربابه شمقدری آخرین فرزند حاج علی‌اصغر شمقدری است؛ خانواده‌ای که امروز دیگر هیچ‌کدام از سه خواهر و پنج برادرش در قید حیات نیستند و او حالا خودش به نوعی یک تاریخ شفاهی است از سال‌های پیش از انقلاب تا دفاع مقدس و سال‌های پس از جنگ.

فاطمه آصفی| سال‌ها بود ربابه خانم را می‌شناختم، اما هیچ‌وقت از او نپرسیده بودم آن سال‌ها چه بر او و خانواده‌اش گذشت. تا اینکه یک روز، میان گشت‌وگذار در فضای مجازی، بخشی از خاطراتش را خواندم. همان‌جا یاد شعر سعدی افتادم: «آب در کوزه و ما تشنه‌لبان گرد جهان می‌گردیم…» ماجرا همین بود؛ آن‌همه خاطره و تاریخ، همین نزدیکی بود و من از کنارش گذشته بودم. ربابه خانم فقط شاهد بخشی از این تاریخ نبود؛ خودش و خانواده‌اش، هر کدام به شکلی، در دل آن زندگی کرده بودند.

ربابه شمقدری، متولد ۱۳۲۴، آخرین فرزند حاج علی‌اصغر شمقدری است؛ خانواده‌ای که امروز دیگر هیچ‌کدام از سه خواهر و پنج برادرش در قید حیات نیستند. او حالا خودش به نوعی یک تاریخ شفاهی است؛ تاریخی که اگر پای صحبتش بنشینی، از یک خانواده فراتر می‌رود و تو را با گوشه‌هایی از تاریخ معاصر مشهد همراه می‌کند؛ از سال‌های پیش از انقلاب و روز‌های مبارزه تا دفاع مقدس و سال‌های پس از جنگ.

روایت ربابه‌خانم، روایت یک نفر نیست؛ روایت چند نسل است. نسلی که در سال‌های پیش از انقلاب، در خانه، مسجد و خیابان با فضای سیاسی و اجتماعی آن روز‌ها درگیر بوده؛ نسلی که در سال‌های جنگ راهی جبهه شده و جانش را گذاشته و نسلی که بعد‌ها و در جنگ رمضان، همچنان با علم و ایمان پای انقلاب ایستاده و شهادت را برگزیده‌است.

خاطرات ربابه شمقدری خطی و منظم نیست. خاطرات، همان‌طور که در ذهنش مانده‌اند، یکی پس از دیگری سر باز می‌کنند؛ گاهی از پدر می‌گوید، گاهی از برادرانش، گاهی از خواهرزاده و برادرزاده‌هایش و گاهی از خودش؛ زنی که در میان مسئولیت خانه و فرزندان، فعالیت‌های انقلابی را نیز دنبال کرد ه و می‌کند. برای من صحبت‌های او چنان تکه‌های پازلی است که در انتها، وقتی کنار هم چیدم، چیزی شد شبیه پرچم ایران؛ سبز و سفید و قرمز...

 

خانواده‌ای که با کتاب مأنوس بود

شاید برای فهم این خانواده باید از پدر شروع کرد؛ از حاج علی اصغر شمقدری که برای تربیت فرزندانش وسواس داشت و معتقد بود بچه‌ها نباید پای هر منبری بنشینند. ربابه خانم می‌گوید در آن سال‌ها منبر‌ها به فراوانی امروز نبود و در مشهد، منبر مسجد گوهرشاد که توسط شیخ علی‌اکبر نوغانی برگزار می‌شد، از مجالس معروف و پرطرف‌دار بود. پدرش برای این منبر‌ها اهمیت زیادی قائل بود و اگر ایرادی در سخنرانی می‌دید، همان‌جا تذکر می‌داد. اما آنچه بیش از همه در خاطره او مانده، تأکید پدر بر کتاب خواندن است.

در روز‌های تاسوعا و عاشورا، خواندن «مخزن‌البکاء» را سفارش می‌کرد؛ کتابی که به گفته ربابه خانم، آن‌قدر سوزناک بود که «وقتی می‌خواندی باید خون گریه می‌کردی». «منتخب‌التواریخ» و «نهج‌البلاغه» هم از کتاب‌هایی بودند که پدر مرتب توصیه می‌کرد فرزندانشان بخوانند.

ربابه خانم هنوز خاطره‌ای از ۹ سالگی‌اش را به یاد دارد. مشغول خواندن نهج‌البلاغه بوده که پدر وارد خانه می‌شود و با دیدن کتاب در دست دخترش می‌گوید: «به‌به، باعث افتخار ماست که دخترمان نهج‌البلاغه می‌خواند.»

حتی خواندن کتاب‌های قدیمی با خط‌های نسخ، ثلث و جودی نیز برای آنها امری عادی بوده است؛ هرچند خواندن این خط‌ها آسان نبوده، اما چشم بچه‌ها به آن عادت داشته است. از پدر، چیز دیگری هم در ذهن او مانده است؛ بی‌اعتنایی‌اش به مال دنیا و اهمیت بسیار زیادش به نماز. یک بار کاروان‌سرایشان آتش می‌گیرد و در حالی که همه نگران آتش و خسارت بودند، پدر وضو می‌گیرد و به نماز می‌ایستد. شاید آنچه بعد‌ها در زندگی این خانواده اتفاق افتاد، بی‌ارتباط با همین تربیت نباشد؛ خانه‌ای که در آن ایمان، مطالعه و مسئولیت‌پذیری از کودکی در کنار هم قرار گرفته بود.

 

ماجرای اعلامیه‌های امام و مهر چای شهداد

ربابه خانم وقتی به سال‌های پیش از انقلاب می‌رسد، از خواهرزاده‌اش آقا رضا قاسم‌زاده یاد می‌کند؛ جوان مهندسی که به دلیل شغل پدرش در تهران، مدتی در خانه خاله ربابه‌اش زندگی می‌کرد. آن روز‌ها ربابه خانم سه پسر داشت و دخترش هشت ماهه بود. در اتاق کوچکی از خانه، دستگاه تکثیر اعلامیه‌های امام خمینی (ره) را مخفی کرده بودند. رضا شب‌ها با چراغی کم‌نور اعلامیه‌ها را چاپ می‌کرد و در بسته‌بندی «چای شهداد» قرار می‌داد و در بازار پخش می‌کردند. همسر ربابه خانم، سید مهدی داوودی، نیز در این فعالیت‌ها به آنها کمک می‌کرد.

یک روز که خطر لو رفتن دستگاه چاپ و تکثیر زیاد شد، آن را در چادر و پارچه پیچیدند و به خانه مادرشوهرش در بالا خیابان بردند. اما ظاهرا دیگر دیر شده بود. روز بعد مأموران در خانه را کوبیدند و سراغ آقا رضا را می‌گرفتند.

ربابه خانم یک اعلامیه را برای یادگاری برداشته بود. وقتی مأمور به خانه آنها آمد و پرسید: «رضا قاسم‌زاده کجاست؟» اعلامیه را در لباسش پنهان کرد و گفت اینجا نیست. مأمور به اتاق آقا رضا رفت، کتاب‌ها را زیر و رو کرد و چند جلد از آنها را با خود برد. چند روز بعد خبر رسید، رضا دستگیر شده!

پنجشنبه‌ها برای ربابه خانم رنگ دیگری داشت. هر هفته راهی زندان می‌شد تا پسر خواهرش را ببیند

به اینجای روایت که می‌رسیم، اندوه را در چهره او می‌بینم. صدایش می‌لرزد و اشک‌هایش سرازیر می‌شود؛ انگار بعد از گذشت این همه سال، آن خبر هنوز برایش تازه است.

 

پنجشنبه‌های زندان

اولین بار که آقا رضا را به زندان بردند، ربابه خانم و همسرش به دنبال او رفتند. آن زمان زندان در خیابان دانش بود. آقای داوودی توانسته بود از طریق یکی از زندانیان که فامیل او هم داوودی بود، برای ملاقات وقت بگیرد، اما آنجا موفق نشدند رضا را ببینند. بعدتر گفتند او را به زندان بولوار وکیل‌آباد منتقل می‌کنند. از آن پس، پنجشنبه‌ها برای ربابه خانم رنگ دیگری داشت. هر هفته راهی زندان می‌شد تا پسر خواهرش را ببیند. در همان ملاقات‌ها ربابه خانم، مادر حضرت آقا.

آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید را نیز می‌دید که همراه دخترش برای ملاقات به زندان می‌آمدند. از مادرآقا با محبت یاد می‌کند و خاطره‌ای از همان روز‌ها را به یاد می‌آورد؛ زمانی که خانواده‌های زندانیان سیاسی را از خانواده سایر زندانیان جدا می‌کردند و مأموران با آنها رفتار مناسبی نداشتند. به گفته ربابه خانم، مادرآقا در پاسخ به کنایه مأموران که آنها را جدا نگه داشته بودند، گفته بود: «معلوم است که ما جدا می‌ایستیم؛ بچه‌های ما که دزد و چاقوکش و معتاد نیستند. آنها برای اسلام و قرآن راهی زندان شده‌اند و ما به آنها افتخار می‌کنیم.»

ربابه خانم در همان روز‌ها با خانواده‌های دیگری نیز روبه‌رو می‌شد. یک بار زنی از تهران آمده بود که پسرش مهندس برق بود، در شب جشن‌های ۲۵۰۰ ساله قصد داشته برق تهران را قطع کند و به همین دلیل دستگیر و به حبس ابد محکوم شده بود. با شنیدن ماجرا گریه کرده بود، اما مادر همان زندانی او را دلداری داده و گفته بود: «روز‌های آخر پهلوی است، نگران نباش.»

رضا سرانجام آزاد شد. بعد از آزادی به تهران و نزد خانواده‌اش برگشت، اما آنجا دوباره دستگیر شد. یک روز مأموران به خانه خواهر ربابه خانم ریختند و رضا را دستگیر کردند. بعد‌ها خبر رسید رضا زیر شکنجه به شهادت رسیده و جنازه‌اش را نیز تحویل خانواده نداده‌اند.

وقتی این بخش از خاطراتش را تعریف می‌کند، از روز‌هایی می‌گوید که به عقیده او، برای رسیدن به انقلاب اسلامی هزینه‌های سنگینی پرداخت شد: «این خاطرات نشان می‌دهد که انقلاب اسلامی با چه زحمت و فداکاری‌هایی به دست آمد. امروز که رفتار بعضی‌ها را می‌بینم، می‌گویم کاش می‌دانستند که این راه چگونه شکل گرفت.»

 

جلسه‌ای قرآنی برای رشد و تعالی

ربابه شمقدری از آن زنان فعالی بود که تا همین چند وقت پیش، جلسات قرآن هفتگی در خانه‌اش برقرار بود؛ جلساتی که از دهه ۵۰ جان گرفت و محفلی برای انس با نهج‌البلاغه بود. در این جلسات، خودش به خانم‌ها و دخترانش به بچه‌ها دروس قرآنی آموزش می‌دادند؛ این هم از سبک‌های تربیتی او بود که به بچه‌ها جایگاهی بدهد تا به علوم قرآن و حدیث علاقه‌مند شوند. این جلسات سال‌ها بعد در دهه ۷۰ به‌صورت خانوادگی نیز شکل گرفت. جلسه از پنج نفر و هر دو هفته یک‌بار در خانه ربابه خانم شروع شد و کم‌کم تعداد اعضا به ۷۰ تا ۸۰ نفر رسید و میزبانی آن هم میان خانه‌های مختلف فامیل چرخید.

در نگاه ربابه خانم، این رفت‌وآمد‌ها فقط برای حفظ ارتباط میان بزرگ‌تر‌ها نبود؛ بچه‌هایی که از کودکی در چنین جمعی حضور داشتند، فرصت بیشتری برای معاشرت با اعضای خانواده و تجربه حضور در جمع پیدا می‌کردند. شاید به همین دلیل است که بعد از سه دهه، این جلسه هنوز برای خانواده ادامه دارد.

او دانشگاه نرفته بود، اما اهل مطالعه و خواندن کتاب‌های حوزوی، ترجمه و تفسیر قرآن بود و همین باعث شد به‌لحاظ محتوایی، این جلسات را طی این سال‌ها به‌خوبی مدیریت کند. شاید خاطره‌ای از کودکی‌اش این علاقه را بهتر نشان دهد: «روزی یکی از طلبه‌ها در ازای مبلغی که از پدرم حاج‌علی‌اصغر قرض گرفته بود، چند کتاب به امانت نزد او گذاشت. بعد از رفتن آن طلبه، به اتاق پدرم رفتم و با اشتیاق مشغول خواندن کتاب حیاة‌القلوب شدم که آن طلبه آورده بود. پیش از آن با اصرار زیاد، من مادرم را راضی کرده بودم که به خانه خواهرم برویم. وقتی داشتند آماده می‌شدند، به من گفتند: پس چرا بلند نمی‌شوی برویم؟ گفتم: من نمی‌آیم، می‌خواهم این کتاب را بخوانم.»

البته که ربابه خانم از سبک تربیتی مادرش هم حرف‌های زیادی دارد؛ سبک تربیتی که این خانواده را به شکوفایی رسانده است.

 

ربابه شمقدری

 

زن‌هایی که نمی‌توانستند بی‌تفاوت بمانند

اما در این روایت، زنان فقط در خانه منتظر اتفاقات نمی‌ماندند. ربابه خانم از سال‌های انقلاب که می‌گوید، تصویر گروهی از زنان در ذهنش زنده می‌شود؛ زنانی که با فعالان مساجد و خانم‌های حوزه ارتباط داشتند، دور هم جمع می‌شدند و هر جا احساس می‌کردند باید حضور داشته باشند، راه می‌افتادند چرا که معتقد بود «نمی‌توانستیم بی‌تفاوت بمانیم و باید می‌رفتیم.»

گاهی پس از تیراندازی، خودشان را به محل حادثه می‌رساندند، هر وقت کسی شهید می‌شد، در مراسم او شرکت می‌کردند، برای راهپیمایی‌ها برنامه‌ریزی می‌کردند و خلاصه هرجا احساس مسئولیت می‌کردند، آنجا بودند. یک بار هم برای مراسم شهادت معلمی در قوچان تصمیم گرفتند بروند. چند خودرو از مشهد راه افتادند. بچه‌های کوچک نیز همراهشان بودند و از ترس، آنها را داخل خودرو گذاشتند و خودشان به مسجد رفتند.

اواسط مراسم، دل ربابه خانم طاقت نیاورد و برای سرکشی به بچه‌ها از مسجد بیرون آمد. دلشوره‌ای که خیلی هم بی‌مورد نبود، چون تا از مسجد بیرون آمد، دید نیرو‌های رژیم پهلوی اطراف مسجد ایستاده و اسلحه به سمت مردم گرفته بودند. شیشه خودرو‌های زیادی که از مشهد آمده بودند، شکسته شده بود. اولین چیزی که به ذهن ربابه رسید، بچه‌ها بودند. «ترسیدم و گفتم نکند بچه‌هایمان را کشته باشند.»، اما وقتی به خودرو خودشان رسید، دید بچه‌ها سالم‌اند.

هر جا احساس می‌کردند باید حضور داشته باشند، راه می‌افتادند چرا که معتقد بود نمی‌توانستیم بی‌تفاوت بمانیم

او آن زمان به مکتب عصمتیه می‌رفت و به یاد دارد که زنان دور هم جمع می‌شدند، تصمیم می‌گرفتند کجا بروند و چه شعار‌هایی بدهند. بچه‌ها هم در همان فضا بزرگ می‌شدند. این را می‌شود از خاطره‌ای که از پسر خواهرش می‌گوید، فهمید: «محمد، دانش‌آموز راهنمایی بود که بچه‌های مدرسه عنصری در خیابان تهران را جمع کرد و در محله راه افتادند و شعار می‌دادند: «بگو مرگ بر شاه.» برای نوجوانی در آن سال‌ها، چنین کاری جرئت می‌خواست، جرئتی که به گفته ربابه خانم، در فضای فکری خانواده و تربیتی که پدر پایه گذاشته بود، شکل گرفته بود.

 

رضا؛ برادری که مقابل مغازه ترور شد

ربابه خانم وقتی می‌خواهد از برادر شهیدش بگوید، سراغ آقا رضا شمقدری می‌رود؛ مردی که سال ۱۳۶۳ توسط منافقین ترور شد. آقا رضا صاحب مغازه یراق‌آلات (میخ و رنگ فروشی) ساختمانی بود و هر روز صبح ساعت هفت مغازه را باز می‌کرد. از خوش‌اخلاقی برادرش می‌گوید و بعد به صبح روز شهادت می‌رسد. شب قبل، آقا رضا با همسرش صحبت کرده بود. انگار خبر داشت که چه سرنوشتی در انتظار اوست.

صبح، هنگام خروج از خانه، از دم در برگشته و صدقه‌ای پرداخته و بعد به سمت مغازه رفته بود. مغازه آقا رضا از مدت‌ها پیش خار چشم منافقین بود چرا که آقا رضا هم فرد فعال انقلابی بود و هم سر در مغازه‌اش تابلو اعلانات بریده روزنامه‌ها و اعلامیه‌ها به ویژه علیه منافقین بود.

صبح سرد زمستان بود. ۱۰ بهمن ۱۳۶۳، آقا رضا تازه در مغازه‌اش مستقر شده بود که موتورسوار ناشناسی مقابل مغازه ایستاد. اسلحه را زیر نان و سبزی پنهان کرده بود. جلو آمد، سلام و احوال‌پرسی کرد و چند لحظه‌ای با او حرف زد؛ بعد اسلحه را بیرون کشید و او را به شهادت رساند. هنوز دو سال از شهادت مهدی شمقدری، پسر برادر ربابه خانم، نگذشته بود که نوبت به محمود پاک‌سیما، خواهرزاده‌اش، رسید. محمود در عملیات کربلای پنج شهید شد. پسر ربابه خانم نیز در همان عملیات حضور داشت و مجروح و قطع نخاع شد.

 

سعید و وداع در جنگ رمضان

سال‌ها بعد، در جنگ رمضان، روایت دوباره به خانواده آقا رضا شمقدری برمی‌گردد؛ به سعید، پسر همان برادری که در دهه ۶۰ ترور شده بود. سعید شمقدری، استاد دانشگاه علم و صنعت و از دانشمندان حوزه هوافضا، در جنگ رمضان همراه پسر و دخترش، محمد و ریحانه، در خانه به شهادت رسید.

ربابه خانم می‌گوید سعید خودش می‌دانست ممکن است شهید شود. وصیت می‌کرد و سفارش‌هایی داشت و خانواده نیز می‌دانستند که به دلیل فعالیت‌های علمی‌اش زیرنظر است. اما درباره محمد، پسر سعید، پذیرش خبر شهادت بسیار دشوار بود. برای دختر سعید نیز خانواده نگرانی و دلبستگی ویژه‌ای داشتند و پدر و مادرش برای او بسیار زحمت کشیده بودند.

در روایت ربابه خانم، نام شهدا یکی پس از دیگری تکرار می‌شود؛ رضا، مهدی، محمود، سعید، محمد و ریحانه. هر نام، پشت سر خود خانه‌ای، مادری، خواهری یا خاله‌ای را دارد که بخشی از زندگی‌اش با آن فقدان‌ها گره خورده است.

 

حاج علی و سال‌های همراهی

در میان این همه خاطره، نام حاج علی شمقدری بار‌ها به میان می‌آید؛ برادر دیگری که به گفته ربابه خانم، همیشه همراه و یاور شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای بوده است. چندین بار به کتاب «متولد ۴۲» اشاره می‌کند؛ کتابی که درباره خاطرات حاج علی شمقدری نوشته شده است و در آن روایت‌هایی از مبارزات و زندان و شکنجه‌ها، جبهه و فعالیت‌های پس از انقلاب بیان شده است.

از روز‌هایی می‌گوید که آیت‌الله خامنه‌ای به ایرانشهر تبعید شده بودند و حاج علی نیز همراه ایشان به ایرانشهر رفت تا در آن روز‌های غربت و سختی، تنها نمانند. برای ربابه خانم، این همراهی بخشی از خاطرات خانواده است؛ خاطره‌ای که سال‌ها بعد نیز با دیدار‌های خانوادگی ادامه پیدا کرده است.

 

دیدار‌هایی که از یاد نرفت

ربابه خانم می‌گوید در سال‌های بعد، چندین بار آیت‌الله خامنه‌ای را در مشهد و در مراسم خطبه عقد بستگان در حرم دیده است. از آن دیدار‌ها با شیرینی یاد می‌کند؛ از اینکه ایشان با همه افراد حاضر در جلسه، تک‌تک سلام و احوال‌پرسی می‌کردند و دقت نظر و حافظه خوبی داشتند.

سعید خودش می‌دانست ممکن است شهید شود.خانواده نیز می‌دانستند که به دلیل فعالیت‌های علمی‌اش زیرنظر است

او می‌گوید هر وقت به عکس آقا نگاه می‌کند، احساسی دارد که نمی‌تواند به‌راحتی آن را بیان کند. انگار سال‌ها خاطره، همه در همان تصویر جمع شده است؛ خاطره روز‌های زندان و مادر آقا، سال‌های مبارزه، همراهی حاج علی، دیدار‌های مشهد و تهران و تمام آن سال‌هایی که خانواده خودش نیز با انقلاب و جنگ و شهادت گره خورده است.

****

حالا اگر به ابتدای این روایت برگردیم، می‌شود فهمید چرا خاطرات ربابه شمقدری این‌قدر پراکنده‌اند. او یک داستان واحد تعریف نمی‌کند؛ از تکه‌های زندگی خودش و خانواده‌اش می‌گوید؛ از پدر و کتاب‌هایی که در خانه خوانده می‌شد، از اعلامیه‌هایی که نیمه‌شب چاپ می‌شد، از پنجشنبه‌های زندان، از زنانی که با وجود ترس در مراسم شهدا حاضر می‌شدند، از برادری که جلوی مغازه ترور شد و خواهرزاده و برادرزاده‌هایی که یکی پس از دیگری راهی جبهه شدند و بازنگشتند.

صحبت‌های ربابه شمقدری، روایت چند نسل است؛ نسلی که انقلاب را در ایران تجربه کرد، نسلی که در سال‌های دفاع مقدس جانش را در این مسیر گذاشت و نسلی که سال‌ها بعد نیز با شهادت و فقدان روبه‌رو شد؛ و درست در پایان همین ورق زدن تاریخ است که وقتی حرف از شهادت رهبر انقلاب می‌شود، اشک در چشمان ربابه خانم جمع می‌شود. صدایش آرام‌تر می‌شود و از میان همه آن سال‌ها، از میان همه آن آدم‌ها و خاطرات، فقط یک جمله باقی می‌ماند: «آقا از خود ما بودند.»

 

* این گزارش سه‌شنبه ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۱۷۲ ضمیمه شهربانو در روزنامه شهرآرا چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام