عهد جالبی با همه بسته بودند؛ یا همه شهید میشویم یا پیروز میدان. هروقت دانشآموزی از دبیرستان آیت الله کاشانی شهید میشد، اشتیاق برای رفتن به خط مقدم بیشتر میشد. بچهها از مرگ و رفتن نمیترسیدند.
آقامسعود در یکسالی که در جماران محافظ بوده است، آدمهایی را از نزدیک ملاقات کرده است که از جذبه معنویت امام (ره) کم مانده بوده قالب تهی کنند.
پیکر شهید ابراهیم دهقان پساز ۱۲سال، توسط گروه تجسس یافته شد. شاید گفتن این خبر به کلام آسان باشد، اما وقتی پای دل مادر و پدری مینشینی، که هر ساعت این ۱۲سال، قدر عمری برایشان گذشته است.
حوا یوسفی، مادر شهید محمدصادق پرهیزکار است، او این روزها پا به سن گذاشته، اما همه دلخوشی روزهای سالمندیاش، به این است که شهید بیستوسهسالهاش در آن دنیا شفاعتش را بکند.
لیلا مقدسی، همسر شهید میگوید: درست وقتی پسرمان چهارساله و دخترمان چهارماهه بود، عبدالله عازم جبهه شد.
احمد نطنزی، جانباز ۷۰ درصد، یک روحانی پژوهشگر است که کتابهای بیشماری از جمله «فقه اسلامی»، «کربلاپژوهی»، «شرح اذن دخول امامرضا (ع)» و... را ترجمه کرده است.
رسولزاده در تئاتر «خواستگاری»، نقش مردی آذریزبان به نام آقارجب را بازی میکند؛ «ماجراهای این آقارجب، ادامهدار شد و من در این نقش، طوری جاافتادم که اهالی تئاتر مشهد، عنوان آقارجب را به من دادند.»
شهید محسن نوکاریزی تخریبچی بود. رفقایش میگویند محسن وقتی شهید شد، بسیار تشنه بود، برای همین پدرش هرسال روز اربعین در مسجد رضوی رضاشهر، یادبودی برای فرزند شهیدش برگزار میکند.
بسیاری از اهالی قدیمی محله جاهدشهر را جهادگران اول انقلاب هستند. آنها با ساخت خاکریز، پل و پشتیبانی نیروهای رزمنده، حماسه بزرگی خلق کردند.
خانواده شهید، ولی الله اسفندیاری چندسالی میشود بخشی از خانه خود را به حسینیه تبدیل کردهاند. علاوه براین، آنها اولین موزه خانگی شهدای محلهشان را هم در این خانه معنوی برپا کردهاند.
حسن هاشمی از جهادگران نسل اول است. نسل اولیها حالا یا بازنشسته شدند یا ادغام در دیگر ادارات. او سال ۶۱ توسط مرحوم آیتالله طبسی در جهادسازندگی منصوب شد.
طاهره سادات زرقانی یکی از سمنوپزهای محله شهرک قدس است، او از روزهای ابتدایی شروع کارش میگوید: چندین مرتبه گندمها را خیس کردم تا جوانه بزند، اما هر بار گندمها یا پلاسیده میشد و یا بو میگرفت
سیدرضا حسینینژاد میگوید: تلویزیونی به فارسی برای ما برنامه پخش میکرد و خلاصه حرفشان این بود که (امام) خمینی بهزودی فوت خواهد کرد و در ادامه جمهوری اسلامی هم نابود میشود!
زهرا فرزانه، مادری است که از ۵ فرزندش دو پسر و یک دختر باقی مانده است. به گفته اهالی محل، اکنون سالهای زیادی است که خانهاش وقف امور خیریه، برگزاری کلاسهای قرآنی و مجالس ائمه اطهار (ع) شده است.
فرهنگسرای خادمالشریعه در سالروز عملیات عاشورا میزبان دورهمی خانوادههای رزمندگان بود.
صحبت ما با احمد غلامی، جانباز شیمیایی هفتاددرصد محله سرافرازان که سهبار مرگ و احیا را تجربه کرده و ۱۵۰بار زیر عمل جراحی رفته است، با سرفههای او شروع میشود.
حسین افتخاری که بهدلیل سن کم، اجازه شرکت در جنگ را نیافته بود، به عشق شهدا به گروههای تفحص پیوست و با برقراری ارتباطی روحی با شهدا توانست پیکر ۳هزار شهید را شناسایی کند.
با صدای مأمور قطار بیدار شدیم. لو رفته بودیم. در ایستگاه شاهرود، ما را تحویل کلانتری دادند. پلیس خوشاخلاقی بود و برایمان توضیح داد که ممکن بود توسط منافقین دزدیده شویم.
«اسماعیل جنگی» حالا همنام پدرش است، جوان سی ساله ای که تا چشم به این دنیا باز کرده، سایه پدربزرگ و مادربزرگ را بر سر خود دیده است، درحالیکه پدرش چند ماه پیش از تولد او، در منطقه عملیاتی مهران و عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیده بود.
اهالی محله انقلاب همسر شهید غلامحسن رحیمی را بانی بسیاری از کارهای خیری میدانند که در محله انجام میشود.