کد خبر: ۱۵۲۲۱
۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
اجتماعات شبانه

ماکت موشک غول‌‌پیکر، شب‌های مقاومت مشهد را متفاوت کرد

محمدرضا ضیاءالدینی دشت‌خاکی، جوشکار پنجاه‌و‌هشت‌ساله محله گاز سازنده موشکی است که تصویر علم و اراده و مقاومت را در ذهن مشهدی‌ها ماندگار کرده و هرشب خاطره‌ای تازه برایشان می‌سازد.

بیشتر از یک ماه است که از تجمعات میدانی مشهد، غریو شادی و هیاهوی متفاوتی به گوش می‌رسد. زمانی‌که جمعیت مردم دوشادوش هم زیر پیچ‌وتاب پرچم‌های ایران یک‌صدا مشغول شعار و رجزخوانی هستند، ناگهان نگاه‌ها به سمتی می‌گردد که یک لانچر و موشکی با هیبت خیره‌کننده به میان مردم می‌آید. نه؛ چشم‌ها اشتباه نمی‌بینند.

گویا واقعا موشک خیبرشکن است؛ همان که فقط عکس‌هایش را دیده بودیم، و نمی‌دانستیم که از نزدیک چه بزرگ و باشکوه است. بچه‌ها اول از همه دورتادور موشک حلقه می‌زنند و با چشم‌هایی که از ذوق و تعجب برق می‌زند، سر بالا کرده و موشک را تماشا می‌کنند.

جوان‌تر‌ها فوری بساط سلفی‌گرفتن را بر پا کرده و پدر‌ها بچه‌هایشان را بغل می‌کنند تا قدشان برای دیدن این غول فلزی، کمی بلند‌تر شود. مسن‌تر‌ها از دور نگاه خریدارانه به هیبت موشک می‌اندازند و زیر لب با لبخند، الله اکبر می‌گویند. تعجب‌ها که تمام می‌شود، سیل آفرین و خداقوت و دست مریزاد است که به‌سمت راننده لانچر موشک روان می‌شود.

محمدرضا ضیاءالدینی دشت‌خاکی، جوشکار پنجاه‌و‌هشت‌ساله محله گاز سازنده موشکی شد که تصویر علم و اراده و مقاومت را در ذهن مشهدی‌ها ماندگار کرده است و هرشب خاطره‌ای تازه برایشان می‌سازد.

 

جرثقیلت جان می‌دهد برای لانچرشدن

محمدرضا ضیاءالدینی تا چندماه پیش مثل همه مردم عادی، سر کار و زندگی‌اش بود، با جرثقیل کوچکش و مشغول تلاش و زحمتی شبانه‌روزی، برای اداره یک خانواده. تا اینکه جنگ، به قول خودش و به گفته رهبر شهیدمان همه را مبعوث کرد؛ «جنگ که شد از همان شب‌های ابتدایی در تجمعات حضور پیدا می‌کردم. بعد از سی‌چهل شب، زمانی‌که خلاقیت مردم برای حضورشان در میدان هر‌روز بیشتر از روز قبل می‌شد، دیدن یک کلیپ در فضای مجازی، شروع ماجرای من شد. تصاویری از یک خودرو سواری شخصی که ماکت یکی‌دو‌متری یک موشک روی سقف آن بسته شده بود و در کاروان‌های خودرویی شبانه شرکت می‌کرد.

آقای غفاری، دوست و همکار من، با دیدن این تصاویر به من گفت «جرثقیل روی نیسانت جان می‌دهد برای لانچر‌شدن!»، چون جرثقیل من از آن مدل‌هایی است که نوع دکلش برعکس است. یعنی دکل همه جرثقیل‌ها پشت سر راننده است، اما جرثقیل من با اینکه از نوع جرثقیل سبک است، ساختارش مثل جرثقیل‌های سنگین است. گفت جرثقیل تو شکل لانچر است. اگر بتوانی یک موشک پنج‌شش‌متری بسازی و روی جرثقیلت بگذاری خیلی عالی می‌شود.»‌

صحبت رفیق، آقا‌محمدرضا را به فکر فرو برد. فردای آن روز، تصمیم گرفت دست به کاری بزرگ بزند.

 

اجتماعات شبانه

 

جوان‌ها عیب کارم را گفتند

تبحر آقای ضیاءالدینی در جوشکاری که شغل دوران جوانی‌اش بود، به کارش آمد و خیلی زود موشک بزرگی در یک کارگاه جوشکاری ساخت، با قوس هشتاد‌سانتی‌متر و طول هشت‌ونیم‌متر. همه‌چیز را ذهنی ساخته بود و هیچ تصویری از موشک واقعی نداشت. تقدیمش کرد به همه شهدای نیروی دریایی، زمینی و هوایی از‌طرف بسیج مسجد شهیدخاکزادی. موشک روی جرثقیل نشست و شد پای ثابت کاروان‌های خودرویی شهر؛ «هر‌شب با موشک در شهر دور می‌زدیم و آخرین ایستگاهمان میدان تقی‌آباد بود. آنجا توقف می‌کردیم. مردم می‌آمدند و با موشک عکس می‌گرفتند.

با خودم گفتم نکند نیتم درست نباشد، نکند خالص نباشد. همان لحظه نیتم را خالص کردم و از خدا خواستم کمکم کند

یک شب چند جوان اهل دل که فنی و متخصص هم بودند و می‌دانستند موشک واقعی چطور است، آمدند و خیلی محترمانه ایراد کار را به من گفتند. گفتند موشکی که من ساخته‌ام، ترکیب چند موشک است انگار. مثلا قسمت انتهایی مربوط به موشک ماهواره‌بر است، بدنه‌اش مال سجیل است، سرش هم شبیه یک موشک دیگر بود و آرمی که رویش زده بودم هم مربوط می‌شد به موشک خیبرشکن.»

جوان‌ها عیب کار ضیاءالدینی را به او گفتند و تأکید کردند کارش قشنگ است و هیبت خوبی دارد، اما به‌هرحال یک موشک واقعی نیست. آقامحمدرضا از توضیحات جوان‌ها خیلی خوشحال شد. حالا می‌رفت تا تصمیم بزرگ‌تر را بهتر بگیرد.

 

گفتم نکند نیتم خالص نباشد؟

آقای ضیاءالدینی روز بعد که به کارگاه برگشت با خودش فکر کرد حالا که به گود آمده، باید کباده را به‌درستی بکشد. این شد که نشست و با خودش فکر کرد که حالا یک موشک واقعی بسازد. از پسرش خواست طراحی موشک خیبرشکن را برایش از اینترنت دربیاورد. ابعاد بال و بدنه و سر جنگی و خلاصه همه‌چیز را دقیق محاسبه کرد و بسم‌اللهی گفت و شروع کرد به کار. اما کار بزرگ بی‌مشکل که نمی‌شود.

خودش تعریف می‌کند: کار بدنه به آخرهایش رسیده بود که باد شدیدی باعث شد بدنه از روی شاسی سقوط کند و محکم به کوره رنگ کوبیده شود. ناامید نشدم؛ ورقه‌ها را عوض کردم و دوباره انجامش دادم. کمی روحیه‌ام خراب شد، اما باز با خودم گفتم ان‌شاءالله که خیر است. همان‌طورکه با خودم خلوت کرده بودم و مشغول کار بودم، با خودم گفتم نکند نیتم درست نباشد، نکند خالص نباشد. همان لحظه نیتم را خالص کردم برای شهدا و از خدا خواستم کمکم کند تا این کار به خوبی و خوشی به سرانجام برسد.

نیت ضیاءالدینی فقط این بود که با این کار، ذره‌ای از زحمت‌های امام شهید و همه فرماندهان و مهندسان گمنامی را که سال‌ها با سختی‌های بسیار روی طراحی و ساخت این موشک‌های نقطه‌زن کار کردند، جبران کند. به‌این‌صورت که با ساخت آن بتواند هیبت واقعی یک موشک را به چشم مردم بیاورد؛ «با خودم گفتم هیچ‌وقت آن عکس‌ها و تصاویری که در رسانه دیده‌ایم، نمی‌تواند هیبت و شوکت واقعی این موشک‌ها را نشانمان بدهد. به‌خصوص به‌خاطر بچه‌ها و جوان‌تر‌ها خواستم چیزی بسازم که تاحدی برایشان روشن شود که دانشمندان ما چه زحمتی برای ساخت تکنولوژی موشکی کشیده‌اند.»‌

 

اجتماعات شبانه

 

نگاه مردم حرکت من را تغییر داد

بالاخره کار ساخت موشک تمام شد و روی جرثقیل قرار گرفت. صاحب موشک، اولش قصد داشت که فقط در تجمع محله آن را برای تماشای مردم قرار دهد، اما از همان اولین شبی که موشک را به اجتماعات برد، استقبال مردم همه‌چیز را تغییر داد؛ «به محض ترمززدن و ایستادن در‌میان جمع مردم، استقبالی که کردند و دیدن شور و شوقشان موقع تماشای موشک، من را به این نتیجه رساند که نباید در یک جا توقف کنم. حیف است که مردم شهر از این نماد مقاومت خاطره نداشته باشند. تصمیم گرفتم که از آن شب هر‌بار به یکی از اجتماعات بروم تا همه از تماشای این موشک لذت ببرند.»‌

آقای موشک‌ساز نیت خود را قبلا خالص کرده و زد‌و‌بندش با شهدا را انجام داده بود. بعد از این استقبال مردمی هم تصمیم دیگری به قبلی‌ها اضافه کرد؛ «همان شب به خدا گفتم حالا که این‌قدر کار خوب شده و به لطف شهدا مورد‌استقبال مردم هم قرار گرفته است، قول می‌دهم که یک ماه کار و زندگی و همه مشغله‌های دیگر را تعطیل کنم و موشک را از ماشین پایین نیاورم و هر شب بروم در سه‌چهار تا از اجتماعات مشهد و بگذارم همه مردم از دیدن آن لذت ببرند.»‌

اگرچه که حالا بیشتر از یک ماه از قول‌و‌قرار آقا‌محمدرضا می‌گذرد، اما به قول خودش شهدا طوری نمک‌گیرش کرده‌اند که دلش نمی‌آید دست از این کار بکشد و هنوز هم شب‌ها ممکن است او را با خیبر‌شکن روی جرثقیل در یکی از نقطه‌های شهر ببینیم.

 

اجتماعات شبانه

 

همه اینها، فدای سر شهدا

ساخت ماکت موشک خیبرشکن چیزی بیشتر از ۳۰۰‌میلیون‌تومان برای سازنده‌اش هزینه برداشته است. هزینه‌های جانبی مثل تهیه موتور برق و تعمیرات عمومی جرثقیل هم جای خود. اما درآمد یک روز کار با جرثقیل در این شهر چیزی بین ۷ تا ۱۵‌میلیون‌تومان است. بی‌تعارف از ضیاءالدینی می‌پرسم چطور حاضر است از درآمد خود چشم‌پوشی کند در‌حالی‌که شغل اصلی او کار با همین جرثقیل است.

جواب قاطع و کوبنده است؛ «همه اینها به فدای سر شهدا. من حالا در آستانه شصت‌سالگی همه افتخارم این است که خدا این توفیق را به من داد که بتوانم بخشی از درآمدم را صرف این کار فرهنگی کنم. خدا در این مدت به‌خوبی برایم جبران کرد. رزق ما از جایی می‌رسد که هیچ حسابی درباره‌اش نداریم؛ خدا در قرآن همین را می‌گوید.»

رزق ما از جایی می‌رسد که هیچ حسابی درباره‌اش نداریم؛ خدا در قرآن همین را می‌گوید

آقای راننده در ادامه از کار دنیا و مشغله‌هایش می‌گوید که بالاخره می‌گذرد و عمر ما به آخر می‌رسد؛ مهم این است که ببینیم در راه درستی هستیم یا نه.

ضیاءالدینی از محبت دیگری هم که خدا به او کرده است می‌گوید؛ از نعمت وجود خانواده‌ای همراه؛ «من همیشه خدا را از این بابت شکر می‌کنم که همه کسانی که از سفره من لقمه برداشتند، پای کار انقلاب‌اند. به لطف خدا و دعای شهدا افتخارم همین است که هر‌کس سر‌و‌کاری با من دارد، دلسوز نظام و انقلاب است و خانواده‌ام نه‌تنها مخالفت و اعتراضی با این کار من نداشتند، بلکه پشتیبان و مشوق من هم بودند.»‌

 

اجتماعات شبانه

 

هنوز در کف خیابانیم

‌آقای خاطره‌ساز این شب‌های شهر، از نیرو‌های خدوم راهور به‌صورت ویژه تشکر می‌کند. تأکید دارد اگر این عزیزان نبودند، امکان حمل‌و‌نقل این موشک به اقصانقاط شهر امکان‌پذیر نبود؛ «نیرو‌های محترم انتظامی و پلیس راهور نه‌تنها سد راه من نشدند و مانعی در کار ایجاد نکردند، بلکه همه تلاششان این بود که موشک با کمترین مشکل و مزاحمت به تجمعات برسد. راه‌بردن یک موشک دوازده‌و‌نیم‌متری در سطح شهر، با‌توجه‌به وجود درخت‌ها و پرچم‌ها و ریسه‌ها و خطوط برق و‌... کار آسانی نیست؛ اما در همه مسیر‌ها نیرو‌های راهور مراقب جلوگیری از هر اتفاقی بودند.»

تشکر و قدردانی بعدی ضیاءالدینی از دوست و همکارش آقای هادی پاسیار است؛ مداح جوانی که قبول زحمت کرده و بدون هیچ هزینه و منتی، انبار خود را برای نگهداری شبانه موشک در‌اختیار او قرار داده است و به قول خودش به این شکل دارد دینش را به کشور و شهدا ادا می‌کند.

حالا باید پرسید سرنوشت این موشک پس‌از این همه شب خاطره‌سازی و خلق صحنه‌های شگفت چه خواهد شد؟ اگرچه پیشنهاد خرید و تبدیل این موشک به یکی از المان‌های شهری از سمت شهرداری مشهد مطرح شده تا خیبرشکن عزیز بعد‌از روز‌ها خیابان‌گردی بالاخره در جایی آرام بگیرد و اندکی از هزینه‌های بی‌دریغ صاحب آن هم جبران شود، اما خالق اثر همچنان دل در‌گرو خیابان دارد و وظیفه خود را چیز دیگر می‌داند؛ «هنوز نمک‌گیر شهداییم و ازطرفی به حکم و دستور رهبر عزیزمان هنوز باید در کف میدان حاضر باشیم.»

 

* این گزارش یکشنبه ۲۵ مردادماه ۱۴۰۵ در شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام