رزمنده مدافع حرم، برادر دو شهید و یک آزاده است
خادم| سال ۱۳۵۸ از شهرستان فردوس به مشهد آمدند و در محله آزادشهر ساکن شدند؛ زمانی که آزادشهر خلوتتر از آنچه فکرش را بکنید بود. آنان ۶ برادر بودند که همه پیش از انقلاب در زادگاهشان فعالیت انقلابی داشتند و پس از انقلاب کم کم وارد سپاه شدند و با شروع جنگ به جبهه رفتند، اما از آن ۶ برادر همه بازنگشتند. دو نفر شهید شدند و یکی یک سال مفقودالاثر و ۷ سال اسیر بود.
ما رو در روی قنبر عربی، یکی از آن ۶ برادر نشستیم تا در مورد خودش و برادرانش بگوید و او خیلی خلاصه و مفید، داستانشان را میگوید در حالی که ۱۰ روز است از سوریه که برای آموزش نیروهای سوری به آنجا رفته بود، بازگشته است.
خفقان بود، کلمه «شاه» را به تنهایی نمیتوانستیم به کار ببریم
او ماجرا را از انقلاب شروع میکند و میگوید: وقتی انقلاب شد ۱۲-۱۱ ساله بودم. آن زمان با راهنماییهای حضرت امام (ره) به واسطه کاستها و نامههایی که از ایشان به دست معلمان ما میرسید، آشنا و مطلع میشدیم.
بعضی معلمها از حکومت شاه و ظلمهایی که به مردم میشد میگفتند، اما همه اینها با ترس و لرز گفته و شنیده میشد. جَو خفقانآوری بود، مثلا نمیتوانستیم کلمه «شاه» را به تنهایی استفاده کنیم، باید میگفتیم «شاهنشاه آریامهر». مبارزات مردم ادامه داشت تا بالاخره انقلاب پیروز شد.
او میافزاید: سال ۱۳۵۸ به خاطر اینکه یکی از برادرهایم در جهاد سازندگی مشهد مشغول به کار شده بود، ما هم به مشهد آمدیم که کنار امام رضا (ع) باشیم. برادر بزرگم در و پنجرهسازی داشت.
بعد از انقلاب اما صلاح دانست به صورت جدیتر فعالیت انقلابی داشته باشد، به همین خاطردر سپاه استخدام شد و کارش را ول کرد. با مستقر شدن در مشهد، برادر دومم هم به دلیل عشق و علاقهای که داشت، به استخدام سپاه درآمد. همینطور ادامه داشت و همین علاقه در بقیه ما هم بود و این شد که پنج نفر از ما برادرها در سپاه شاغل شدیم-به جز برادر بزرگم که در جهاد سازندگی کار میکرد.
خانه ما مثل پایگاه اعزام به جبهه بود
او ادامه میدهد: جنگ که شروع شد، خانه ما مثل پایگاه اعزام به جبهه بود، به نوبت اعزام میشدیم، یکی میآمد، یکی میرفت. اما زمانی که عملیات بود موضوع کمی فرق میکرد، چون خیلیها دوست داشتند شرکت کنند. کسانی که در خط بودند نامه مینوشتند و میگفتند قرار است عملیات شود و بچههای پشت خط هرطور که بود خودشان را به عملیات میرساندند.
سال ۱۳۶۲ است و قرار است عملیات خیبر انجام شود و خبرش به گوش رزمندههای پشت خط هم میرسد، عربی آن روزها را چنین به یاد میآورد: غلامرضا، برادر کوچکترم که این موضوع را فهمید، آمد به پدرم التماس کرد که بگذارد برود جبهه.
سال ۱۳۶۲ بود و همان زمان سه برادرم همزمان در جبهه بودند، به همین خاطر پدرم موافق نبود، برادرم وقتی مخالفت پدرم را دید، یک آجر برداشت و به او گفت: «اگر نگذارید بروم همین آجر را میزنم توی سرم و خودم را میکشم.» آن زمان نوجوان بود.
عربی ادامه میدهد: پدرم در نهایت موافقت کرد و برادر کوچکم به جبهه اعزام شد. عملیات خیبر در جزیره مجنون انجام شد. غلامرضا در این عملیات مفقودالاثر شد و ما دیگر خبری از او نداشتیم. آخرهای سال ۱۳۶۳ بود، آن زمان در اطلاعات پرواز فرودگاه کار میکردم و گاهی رادیوهای بیگانه را گوش میدادم که ببینم از برادرم خبری میشود یا نه.
همان موقع شنیدم که یک نفر گفت: «من غلامرضا عربی هستم از مشهد، حالم خوب است. عراقیها با ما خوب رفتار میکنند.» (البته کمترین حقوق اسرای ایرانی رعایت نمیشد، اما آنها را مجبور میکردند که بگویند عراقیها با آنان خوب رفتار میکنند.)
بلافاصله خبر را روی کاغذ نوشتم و آمدم خانه و به خانواده خبر دادم. بعد رفتیم صلیب سرخ و عکسهایی که از اسرا بود دیدیم و تایید شد. از آنجا به بعد نامه نگاریهای ما شروع شد و این نامه نگاریها تا سال ۱۳۶۹، یعنی هفت سال و خردهای که برادرم اسیر بود ادامه داشت.
شهادت برادر، سه روز بعد از اسارت برادر
آن روزها خبرهای خوبی به دست خانواده عربی نمیرسید. دلهره و نگرانی پشت سر هم میآمد. او چنین به یاد میآورد: سه روز بعد از اینکه که غلامرضا به اسارت گرفته شده بود، برادر دیگرم، حسنرضا به شهادت رسید. حسنرضا آن زمان ۲۳ ساله بود و نامزد داشت، قرار بود بعد از اینکه از عملیات برگشت ازدواج کند. اما آن عملیات هیچوقت برای حسنرضا و بسیاری دیگر تمام نشد.
دوست شهید کاوه بود، ۱۰ روز بعد از او شهید شد
سه سال میگذرد، غلامرضا در اسارت است و چند نامه جای او را پر میکند، جای خالی حسنرضا، اما هیچ وقت پر نمیشود که برادر دیگرش به شهادت میرسد: سال ۱۳۶۵ علیرضا، برادر دیگرم که در تیپ شهدا و همرزم شهید کاوه بود به شهادت رسید.
یادم هست شهید کاوه با دست شکسته آمد دنبالش، مرداد بود، آنها رفتند، ۱۱ مرداد کاوه شهید شد و ۱۰ روز بعدش برادر من.
غم شهادت علیرضا، اما چند برابر بود. او سه فرزند داشت و زنی که پا به ماه بود. میگوید: زنش پا به ماه بود که خبر شهادتش آمد. همسرش در بیمارستانی در فردوس بستری بود، آنجا تشییع جنازه شهدا از جلوی همان بیمارستانی انجام میشد که زن برادرم آنجا بستری بود، به همین خاطر با رئیس بیمارستان صحبت کردیم که ترتیبی بدهد تا او را به مشهد منتقل کنند که در آن وضعیتی که داشت متوجه نشود.
یادم هست جوری بود که ما وقتی میرفتیم بیمارستان پشت در لباس مشکی را در میآوردیم و لباس رنگی میپوشیدیم و یک تلگرام قدیمی که از او داشتیم را هی نشانش میدادیم و میگفتم حالش خوب است. بالاخره هفت هشت روز بعد به او گفتیم و چه غوغایی برپا شد.
غلامرضا ۱۶ ساله رفت، ۲۳ ساله برگشت
عاقبت جنگ تمام میشود و غلامرضا هم به خانه برمیگردد. اما خیلی بزرگتر از آن تصویری که پیش از رفتن در ذهن خانواده به جا گذاشته بود: ۱۶ ساله بود که به اسارت گرفته شد و ۲۳ ساله برگشت. آن زمان طوری بود که برای آزادهها حتی خواستگار هم میآمد، بعضی خیلی دوست داشتند با آزادهها وصلت کنند.
اما داداش گفت اگر بخواهم ازدواج کنم، چه کسی بهتر از زن برادر شهید خودم. آن زمان زن برادرم ۳۵ ساله بود و چهار فرزند داشت. غلامرضا گفت با زن برادر خودم ازدواج میکنم که فرزندانش زیر دست غریبه بزرگ نشوند و همین کار را هم کرد.
از روی اسلحه امریکایی، سلاح ساختم
او پس از گفتن از برادرانش به سراغ خودش میرود و میگوید: من از نوجوانی به کارهای فنی علاقه داشتم. سال ۱۳۶۰ با یک تراشکاری و قطعهسازی همکاری میکردم.
آن زمان موسسهای بود که مجلهای برای اسلحه چاپ میکرد که من هم خیلی دوست داشتم و میخواندم. همه اینها دست به دست هم داد تا انگیزهای در من ایجاد شود برای ساخت سلاح. به همین خاطر یک اسلحه «ام یک» امریکایی از مسجد محل امانت گرفتم و بعد از دو ماه سلاحی از روی آن؛ ولی مقداری سادهتر ساختم.
قنبر عربی ادامه میدهد: آن سلاح را در همین آزادشهر آزمایش کردم، چون فکر میکردم موقع آزمایش ممکن است منفجر شود، سلاح را بستم به گیره میز و مهارش کردم، نخی به ماشهاش بستم و رفتم اتاق بغلی، از آنجا ماشه را کشیدم. گلوله از در مغازه رفت بیرون و خورد به دیوار همسایه رو به رویی. بعد از شلیک متوجه شدم اسلحه خوب کار میکند.
او ادامه میدهد: ماجرای ساخت سلاح را اطلاع دادم، از طرف استانداری نامهای به من دادند و گفتند بروید سپاه. من هم رفتم و آنها گفتند سلاح را تحویل بدهید و ما در مراسمی به نمایش میگذاریم.
آخرین خبری هم که از اسلحهام دارم این است که در اهواز و در اسلحهخانهای نگهداری میشود. بعد از آن کم کم مقدمات استخدام در سپاه هم انجام شد و سال ۱۳۶۱ وارد سپاه شدم. (البته از سال ۱۳۵۸ به عنوان نیروی بسیج ویژه فعالیت میکردم) در سپاه دورههای مقدماتی و تخصصی را دیدم به خاطر تخصصم وارد قسمت «اورهال سلاح» شدم.
آنجا جایی بود که سلاح تعمیر و بازسازی میشد. بعد از آن دیگر در هر تیپ و لشکری وارد شدم، به قسمت تعمیرات سلاح میرفتم.
ایران در زمینه ساخت سلاح خودکفاست
او که سالها در زمینه تعمیر و نگهداری انواع سلاح سبک فعالیت و تجربه داشته است، در خصوص توانمندیهای کشورمان در این مورد میگوید: در ایران بعد از انقلاب سلاحهای زیادی ساخته شد، خیلی از سلاحهای که کشورهای دیگر میسازند، ما هم الان خط تولیدش را داریم و با مهندسی معکوس به نتیجه خوبی هم رسیدهایم.
تمام ابتکارات در زمینه ساخت سلاح و موشک، متناسب سلاحهایی است که آن طرف آب ساخته می شود
سلاح مخصوص تکتیراندازها به نام «دوازده و هفت» را از روی نمونه آلمانیاش ساختهایم، مهماتش را هم خودمان تولید میکنیم و تست هم شده و جواب هم داده است. دوربین خیلی خوبی هم دارد که آن را هم خودمان تولید کردیم و در مجموع صفر تا صد ساخت آن در ایران انجام میشود.
در ساخت تسلیحات دفاعی نباید عقب بمانیم
او در بخشی از صحبتهایش تاکید میکند: تمام ابتکارات در زمینه ساخت سلاح و موشک، متناسب با سلاحهایی است که آن طرف آب ساخته میشود، به روز کردن سلاحها برای کشور ما خیلی مهم و حیاتی است.
آن طرف سلاح لیزری میسازند که از دو هزار متری تانک را از کار میاندازد، خوب مقابل این سلاحی که نه سر و صدا و غرش دارد و نه انفجار و آتش، با کلاشینکف که نمیشود ایستاد، باید در مقابل آن، دستگاههایی بسازیم که مثلا بتوانیم تشخیص بدهیم در کجا چنین سلاحی قرار دارد که بتوان با او مقابله کرد.
این تکنیسین با تجربه سلاح خاطرنشان میکند: در این زمینه ما اگر جلو نزنیم، حداقل باید به آنها برسیم، اگر این نباشد که قافیه را میبازیم. اقتدار و آبروی کشور در گروی قدرت دفاعی کشور است. حضور ناوگان نیروی دریایی و نجات کشتیهای باربری از دست دزدان دریایی آبروی ایران است و شوخی نیست. همان طور که امریکا و روسیه آنجا هستند، ما هم هستیم و از منافع خودمان دفاع میکنیم.
خاک کشورم را بوسیدم، وقتی از سوریه برگشتم
عربی که برای ماموریتی دو ماهه به سوریه اعزام شده بود، ۱۰ روزی میشود که به کشور بازگشته است (در زمان انجام مصاحبه). از او میخواهیم که کمی از آنجا برایمان بگوید: وقتی سوریه را از نزدیک دیدم و در شهرهایش قدم زدم فهمیدم امنیت و آرامش چقدر در کشور ما خوب است.
آنجا امنیت در حد صفر است. در خیابان اصلی دمشق خاکریز زدهاند و یک طرف نیروهای سوری و طرف دیگر معاندین هستند. واقعا باید قدر کشورمان را بدانیم، باور کنید وقتی هواپیمای ما در تهران نشست، اولین کاری که کردم این بود که خاک کشورم را بوسیدم. حُسن کشور ما این است که یک رهبر داریم که همه به حرفش گوش میکنند.
او خاطرنشان میکند: وظیفه ما در آنجا آموزش دادن به نیروهای سوری بود که خودشان بتوانند در آینده این کارها را بدون نیاز به کسی انجام دهند. در واقع کار ما آنجا مستشاری و آموزشی بود و با این استدلال رفتنمان را لازم میبینیم که دفاع آنجا را دفاع از مملکت خودمان میدانیم. اگر آنجا نرویم و پایمان را دراز کنیم و بیخیال باشیم که نمیشود.
ما باید جلوی جنگ را در آنجا بگیریم. یک سری مردهایی باید پیدا شوند که این کار را بکنند، لازم نیست همه بروند، از هر هزار نفر یک نفر باید برود. من بازنشستهام، اما به خودم نهیب میزنم که فلانی، این کاری که از دستت برمیآید انجام بده.
او میگوید: من برای رفتن به این ماموریت ۶ ماه در انتظار و نوبت ماندم. نیروهای تخصصی را اعزام میکنند و، چون دو گروه از هم رستههای من، پیش از من در نوبت بودند اینقدر طول کشید. الان هم برای رفتن به عراق برنامه دارم.
پدرم به آرزویش رسید
از او میخواهیم خاطرهای هم بگوید و او از دیدار پدرش با مقام معظم رهبری یاد میکند: سال ۱۳۷۳ مقام معظم به خانه ما در محله آزادشهر آمدند و افتخاری شد که نماز مغرب و عشا را با ایشان بخوانیم. بعد از آن باز هم پدرم خیلی دوست داشت ایشان را ببیند.
میخواستند برای دیدار بروند تهران، اما نشد. یک روز پدر آمد خانه و گفت من با رهبر در باغ ملک آباد دیدار داشتم، با ایشان درخت کاشتیم و عکسی هم گرفتیم. راستش ما زیاد باور نمیکردیم، ولی میگفتیم خوش به حالت پدرجان. این ماجرا گذشت و پدر ما هم همان سال ۱۳۷۴ از دنیا رفت.
سال ۱۳۷۳ مقام معظم به خانه ما در محله آزادشهر آمدند و افتخاری شد که نماز مغرب و عشا را با ایشان بخوانیم
او ادامه میدهد: بعد از مدتی برای ماموریت به بیرجند رفتم که دیدم عکس پدر و رهبر را در بیلبورد ورودی فرودگاه گذاشتهاند همراه با شعاری برای درختکاری. در واقع ما بعد از فوتشان متوجه شدیم، اطمینان پیدا کردیم و فهمیدیم پدر به آرزویش رسیده است.
شبزندهداری همسایهها
قنبر عربی در قسمت پایانی صحبتهایش دوباره نقبی به گذشته میزند، به سال ۱۳۵۸، وقتی به مشهد و به محله آزادشهر آمدند: وقتی به این محله آمدیم فکر نمیکنم بیشتر از ۱۰ تا خانه در آزادشهر بود، همه را هم میشناختیم.
خیابانها مشخص نبود و مردم گاهی زمین همدیگر را اشتباه میساختند. همسایهها خیلی صمیمی بودند، مردهای محله شبهای ماه رمضان از ستون به ستون دیگر تور میبستند و والیبال بازی میکردند تا سحر. همینجوری با بچه محلها بزرگ شدیم و این جزیی از زندگی ما شده بود.
او اضافه میکند: سرگرمی مردم کم بود و به همین خاطر با هم سر میکردند و پیش هم بودند که البته لذتش هم بیشتر بود. نه اینکه هدفون توی گوششان گذاشته و سرشان مدام توی گوشی باشد. آن زمان تحرک مردم هم بیشتر بود، چون تحرک مردم بیشتر بود مریضی هم کمتر بود.
من الان ۵۱ سال دارم و اگر مسیر ۴۰۰ متری هم گیرم بیاید میدوم و خوب هم میدوم و این باعث میشود که خیلی راحت و عمیق بخوابم. همین ورزش باعث شد بعد از بازنشستگی روحیه جوانی داشته باشم و کار را کنار نگذارم.
* این گزارش پنج شنبه، ۱۳ اسفند ۹۴ در شماره ۱۸۴ شهرآرامحله منطقه ۱۱ چاپ شده است.

