همسایههای خیابان شاملو۳ از حال هم خبر دارند، حواسشان به اتفاقات کوچه، خیابان و رفتوآمد غریبهها هست و همینها باعث شده که امنیت و اعتماد زیادی بینشان برقرار باشد. جوادآقای قیاسی، یکی از کسانی است که نامش در این خیابان زبانزد همسایههاست.
اینجا باغچه کوچک اما باصفای مقابل مغازه مهدیآقاست. گرچه شهرداری در آن، درخت کاج و چند بوته سبز کاشته، مهدی پاکزاد از باقی فضای آن برای کاشت سبزی استفاده کرده طوری که بوی عطر و طراوت سبزیها برای همه جلب توجه میکند.
زهرا بخشی هر شب به اجتماعات شبانه میرود و برای بچهها برگه نقاشی، مداد رنگی، وسایل کاردستی و حتی جایزه میآورد. جایزههایی که گاهی یک مداد است، گاهی گلسر و یک دستبند اما همین کار برای بعضی از بچهها آنقدر مهم شده که برای فرارسیدن شبهای اجتماع به انتظار مینشینند.
در بعضی کوچهها، رسم همسایگی فقط به سلام و احوالپرسی در کوچه محدود نمیشود؛ بلکه آدمها سالها کنار هم زندگی میکنند، در شادیها و سختیها کنار هم میایستند. موعود۲۳ در محله کنهبیست یکی از همین کوچههاست.
پرسوجوی ما از تعدادی از ساکنان خیابان سیدرضی۴۵ ما را به وجه اشتراک میرساند. مردم همسایه قابلاعتماد را بهترین همسایه میدانند. بر این اساس سیدمیراحمد نقوی، استاد بازنشسته دانشگاه را بهعنوان انسانی معتمد و امین محله یاد میکنند.
دارالقرآن حضرت ابوالفضل(ع) اشتیاق و شور کودکی بچهها را در خود جای داده است. این بنا در روز عید غدیر امسال افتتاح شد. ثبتنام بهسرعت آغاز و از تیرماه کلاسهای قرآنی شروع شد و تنها در دو ماه، برخی از قرآنآموزان مشغول حفظ و تثبیت سومین جزء هستند.
وقتی پای گفتوگوی اهالی مسنتر و قدیمیتر مشهد مینشینیم، بعد از گذشت صدسال هریک بهنوعی در خاطراتشان از فردی به نام «سیداسماعیل شاهحیدری» یاد میکردند که صاحب کمالات و کرامات زیادی بوده است.
یک روضه خانگی در محرم سال۱۳۷۹، شروع آشنایی آمنه جونابادی و زهره رنجبر میشود؛ آشناییای که کمکم رنگ رفاقت میگیرد. چندسال بعد، سکینه فنایی هم به جمعشان اضافه میشود. حالا این سه همسایه، سالهاست در شادی و سختی کنار یکدیگرند.
چهارسالی میشود که خانه پدری محمدتقی ضیایی درهایش به روی زائرانی باز میشود که از شهرهای دور و نزدیک برای زیارت به مشهد میآیند. این رسم زیبا از چهارسال پیش، با تصمیم آقامحمدتقی و همسرش شکل گرفت.
نعیم سرخیزاده با همسرش فاطمه بندقیری، ۱۹۰۰کیلومتر راه را از اهواز آمده بود مشهد؛ جوری که چند روز مانده به شهادت آقا امام هشتم (ع) اینجا باشد. قصدشان فقط زیارت نبود؛ میخواستند خادم باشند و برای مهمانان حضرت، نوکری کنند.
امام جماعت مسجد ولیعصر (عج) بعد از ۲۰ سال پدری برای اهالی محله راهنمایی پساز تحمل سالها رنج بیماری، در شب اربعین دعوت حق را لبیک. او معتمد اهالی محله بود و بلد بود با جوانها چطور حرف بزند که جذب مسجد شوند.
جلسه «مثبت شصتسالهها» به یاد حاجحسین ملک، بزرگترین واقف فرهنگی ایران برگزار شد. حاجحسین ملک تنها یک ثروتمند نیکوکار نبود، بلکه اندیشمندی اهل مطالعه بود که با شناخت دقیق نیازهای جامعه، ثروتش را در مسیر فرهنگ، آموزش و سلامت عمومی به کار گرفت.
برخی از کرامات امامرضا(ع)، تنها در حد یک نقل شفاهی باقی نماندهاند و پس از بررسی و صحتسنجی، در دفتر کرامات رضوی به ثبت رسیدهاند. یکی از این روایتها را شهرام تدین، خادم بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، از نزدیک دیده و تجربه کرده است.
در کوچه شهیدشهریور۱۹ محله امیرآباد مشهد همسایهها مشکلگشای گرفتاریهای هم هستند؛ یکی برای تهیه جهیزیه پیشقدم میشود، دیگری واسطه ازدواج جوانهاست و آن یکی سالهاست پای کار مسجد و خانوادههای نیازمند ایستادهاست.
محله مهدیآباد، پنجاهدختر هشتتاهجدهساله عزمشان را جزم کردهاند تا با پول توجیبی و عطر حلوا زیباترین میزبانی را برای زائران پیاده در روزهای پایانی ماه صفر رقم بزنند.
زمان ساخت مسجد ولیعصر سال ۷۴ بود. همان زمانی که اهالی محله جمع شدند و هرکس هر چقدر دارایی داشت بیریا وسط گذاشت تا زمین ۳ هزارمتری که از زمین شهری برای ساخت مسجد در محله گرفته شده بود زودتر ساخته شود.
در پویش «آهوانه»، دختران با دستان کوچک و نیتهای بزرگ میخواهند سهمی در شادکردن زائران خردسال امام مهربانیها داشته باشند. از نوجوانان تا بانوان هنرمند همه به عشق امام هشتم(ع) شبهایشان را پای دوخت میگذرانند!
زندگی خانوادگی حجتالسلام سیف زیر سقف خانه ۵۰ متری در خیابان حرعاملی جاگرفته بود که آن را هم بهخاطر تاسیس کتابخانه فروخت و با پولش ۲ کتابخانه تاسیس کرد.
تا چند روز دیگر حسینیه جوادالائمه(ع) به یکی از موکبهای شلوغ مسیر عزاداران امامرضا (ع) تبدیل میشود. ریشه این اتفاقات به نذری برمیگردد که یک فرشفروش قدیمی برای امامجواد(ع) نیت کرد؛ نذری که قسمتی از خانه حاجاصغر نظافت را به حسینیهای مردمی تبدیل کرد.
وقتی صحبت از همسایههای خوب میشود، پیداکردن آدمهایی از این جنس در بولوار شاهنامه کار سختی نیست؛ آدمهایی که محبتشان به ساکنان خانههای اطراف میرسد؛ مثل اهالی شاهنامه ۴۱.